جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٥٧ - غزل ٨٩ ساقىام خضر است و مى، آب حيات
مشكلات عالم طبيعت و گرفتاريهاى هواهاى نفسانى و خود پرستى ها و تعلّقات و خواطر مانع از نيل به اين مقصد عالى مى باشد. تنها شراب آتشين و تجليّات پرشور محبوب است كه با آتش زدن به خرمن وجود سالك، موانع را از سر راه او بر مىدارد. به گفته خواجه در جايى:
|
با چنين باران غم، بر سر ز ابر حادثات |
جز به وصل يار خود، دل را نمى بينم علاج |
|
|
از كف آزادگان، غايب مدار آن جام را |
كاهلِ دل را كارِعشرت، زو همى گيرد رواج |
|
|
ساقيا! دردِه ز بَهرِ رَوْحِ رُوحِ اهلِ دل |
آنچنان راحى كه با جان هست او را امتزاج |
|
|
احتياج من به وصل خويشتن دانستهاى |
دوستان را دستگيرى كن به وقتِ احتياج[١] |
|
لذا مى گويد:
|
روزى ما ببين كه از ديوانِ عشق |
جز به مِىْ، مُجرا نشد ما را بَرات |
|
كنايه از اينكه: تنها آب آتشين و شراب ديدارت، مشكلات عشّاقت راحل خواهد كرد وگرنه آنان را در اين امر رزقى ديگر نصيب مى گشت؛ لذا در جايى مىگويد:
|
مرا مِىْ دگر باره از دست بُرد |
به من باز آورد مِىْ دَسْتبرد |
|
|
هزار آفرين بر مِىِ سُرخ باد! |
كه از روى ما رنگِ زردى ببرد |
|
|
شود مستِ وحدت ز جامِ الَستْ |
هر آنكو چو حافظ مِىِ صاف خورد[٢] |
|
و ممكن است منظور خواجه از بيت اين باشد كه: اى دوستان! اگر روزى ما انسانها در بين تمامى موجودات به اقتضاى خلقتمان، به غير از مى و ذكر و محبّت معشوق بود، آن را با آغوش باز در عرض امانت تحمّل نمى نموديم؛ كه: «إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ، فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها، وَ أَشْفَقْنَ مِنْها، وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ؛ إِنَّهُ كانَ.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١١٦، ص ١١٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٩، ص ٢٠١.