جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٣٠ - غزل ٨٦ ز گريه مردم چشمم، نشسته در خون است
١٨٢٥
وَالْمُكاشَفَةِ يَرْتَعُونَ، وَمِنْ حِياضِ الْمَحَبَّةِ بِكَاسِ الْمَلاطَفَةِ يَكْرَعُونَ، وَشَرايِعَ الْمُصافاةِ يَرِدُونَ»
[١]: (معبودا! پس ما را از آنانى قرار ده كه نهالهاى شوق به تو در باغ دلشان سبز و خرّم [يا:
پايدار] گشته، و سوز و محبّتت شراشر قلب ايشان را فرا گرفته، پس به آشيانههاى افكار [يا: اذكار] پناه برده، و در باغستانهاى قرب و مكاشفه بهرهمند گشته، و با جام مهربانى و نوازش از حوضهاى محبّت نوشيده، و در جويهاى دوستى و يكرنگى وارد مى شوند.) و به گفته خواجه در جايى:
|
هماى اوج سعادات به دام ما افتد |
اگر تو را گذرى بر مقام ما افتد |
|
|
حباب وار، بر اندازم از نشاط، كلاه |
اگر ز روى تو عكسى به جام ما افتد |
|
|
شبى كه ماهِ مراد از افق طلوع كند |
بود كه پرتو نورى به بام ما افتد؟[٢] |
|
|
دلم بجو كه قدت، همچو سَرو دلجوى است |
سخن بگو كه كلامت لطيف و موزون است |
|
|
ز دورِ باده به جان راحتى رسان، ساقى! |
كه رنج خاطرم از جورِ دور گردون است |
|
محبوبا! از عاشقانت چون من با سرو قامت و گفتار لطيف و موزونت دلجويى نما، كه جمالت خوش، و سخنت در نظرم لذّت بخش مى باشد. موسى ٧ چون گفتارت را شنيد، تمنّاى ديدارت را نمود؛ كه: «وَ لَمَّا جاءَ مُوسى لِمِيقاتِنا، وَ كَلَّمَهُ رَبُّهُ، قالَ: رَبِّ! أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ»[٣]: (و هنگامى كه موسى [٧] به وعده گاهمان آمد و پروردگارش با او سخن گفت، عرض كرد: پروردگارا! خود را به من بنمايان، تا به سويت بنگرم.) با دادن باده تجلّياتت جان مرا از ناراحتيهاى زمانه آسوده خاطر فرما؛ كه:
٦٩٠
«وَامْنُنْ بِالنَّظَرِ إلَيْكَ عَلَىَّ، وَانْظُرْ بِعَيْنِ الُودّ وَالْعَطْفِ إلَىَّ، وَلا تَصْرِفْ عَنّى وَجْهَكَ،
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٥٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٦، ص ٢١٢.
[٣] - اعراف: ١٤٣.