جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٧٣ - غزل ٧٩ تا سر زلف تو در دست نسيم افتاده است
|
ز دَرْ درآ و شبستان ما منوّر كن |
دماغِ مجلس روحانيان، معطّر كن |
|
|
به چشم و ابروى جانان، سپردهام دل جان |
ز در درآ و تماشاىِ باغ و منظر كن |
|
|
ازآن شمايل و الطاف و حسنِ خوش كه تو راست |
ميان بزم حريفان، چو شمع سر بر كن[١] |
|
|
در خَمِ زُلفِ تو آن خالِ سِيَه، دانى چيست؟ |
نقطه دوده، كه در حلقه جيم افتاده است |
|
كنايه از اينكه: محبوبا! تو خود آگاهى كه جمال كثراتت را براى چه خلق نمودهاى، اگر آنان را جميل نمى آفريدى و پرتوى از حسن خود در آنان قرار نمىدادى، كجا مى دانستند با آنانى، تا در طلبت برآيند؛ كه:
٦٣٦
«ألْحَمْدُلِلّهِ الْمُتَجَلّى لِخَلْقِهِ بِخَلْقِهِ»
[٢]: (حمد و سپاس خدايى راست كه با مخلوقات خويش براى مخلوقاتش تجلى نموده.) بخواهد بگويد:
|
گُلبن عيش مى دمد، ساقى گلعذار كو؟ |
بادِ بهار مى وزد، باده خوشگوار كو؟ |
|
|
هر گل نو ز گلرخى، ياد همى دهد ولى |
گوش سخن شنو كجا؟ ديده اعتبار كو؟ |
|
|
مجلس بزم عيش را، غاليه مراد نيست |
اى دمِ صبحِ خوش نفس! نافه زلف يار كو؟![٣] |
|
و ممكن است بخواهد بگويد: دلبرا! چرا هموارهام در حجاب كثرات و جلالت نگاه مى دارى؟ به جذبات جمالىات هم كه با آنهاست، شادمانم گردان. به گفته خواجه در جايى:
|
كرشمه اى كن و بازارِ ساحرى بشكن |
به غمزه، رونق بازار سامرى بشكن |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٤، ص ٣٤٥.
[٢] - نهج البلاغه، خطبه ١٠٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٩٩، ص ٣٦٠.