جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٧٢ - غزل ٦٦ حال دل با تو گفتنم هوس است
بندهاش فرو فرستاد.- بنده واقعى هم خود را به اين لقب مفتخر مى داند؛ كه:
٥٤٦
«كَفى بى عِزّاً أنْ أكُونَ لَكَ عَبْداً، وَكَفى بىفَخْراً أنْ تَكُونَ لى رَبّاً. أنْتَ كَما احِبُّ، فَاجْعَلْنى كَما تُحِبّ.»
[١]: (همين عزّت و بزرگوارى مرا بس كه بنده تو باشم، و اين فخر و بالندگى براى من كفايت مىكند كه تو پروردگارم باشى. تو چنان هستى كه من دوست دارم، پس مرا نيز آنچنان كن كه دوست مى دارى.- به گفته خواجه در جايى:
|
وصال او ز عمر جاودانِ بِهْ |
خداوندا! مرا آن دِهْ كه آن بِهْ |
|
|
دلا! دايم گداىِ كوى او باش |
به حكم آنكه دولتْ جاودان به |
|
|
به داغ بندگى مُردن در اين در |
به جان او كه از مُلكِ جهان به |
|
|
گُلى كآن پايمالِ سَرْوِ ما گشت |
بود خاكش ز خونِ ارغوان به[٢] |
|
|
همچو حافظ، به رغمِ مدّعيان |
شعرِ رندانه گفتنم هوس است |
|
آرى، اشعار و گفتار رندان و كسانى كه از تعلّقات گسسته و به دوست پيوستهاند، لطافت و معنويّت خاصّى دارد. خواجه هم مى گويد:
|
همچو حافظ به رغم مدّعيان |
شعرِ رندانه گفتنم هوس است |
|
و چون به اين آرزو مى رسد، مىگويد:
|
حافظ! سخن بگوى كه، در صفحه جهان |
اين نقش ماند از قلمت يادگارِ عمر[٣] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
در قلم آورد حافظ، قصّه لعلِ لبش |
آب حيوان مى رود هر دم زاقلامم هنوز[٤] |
|
و يا در ديگر جاى مى گويد:.
[١] - بحار الانوار، ج ٧٧، ص ٤٠٢، از روايت ٢٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥١٩، ص ٣٧٣.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩١، ص ٢٢٨.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٠٨، ص ٢٤٠.