جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٨٠ - غزل ٩٢ خم زلف تو دام كفر و دين است
|
به چشم كردهام ابروىِ ماه سيمايى |
خيالِ سبز خطى نقش بستهام جايى |
|
|
مرا كه از رُخ تو، ماه در شبستان است |
كجا بود به فروغِ ستاره، پروايى؟ |
|
|
در آن مقام كه خوبان به غمزه، تيغ زنند |
عجب مكن ز سرى كو فتاده در پايى[١] |
|
|
لبت را آب حيوان گفتم، امّا |
چه جاى آب، كآن ماءِ مَعين است |
|
دلبرا! نه تنها چشم و جمال زيباى تو عاشقانت را فانى مى سازد، كه لبت كه آخرين جذبه از جذبات تو مى باشد (و عاشق بدان بقاى باللّه مى يابد.)، آب حيات و زندگانى تازه اى به ايشان مى بخشد. «لبت را آب حيوان گفتم، امّا» آب حيات كجا، و آن آب گوارايى كه تو به بندگانت مى نوشانى كجا؟ كه: «وَ سَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَراباً طَهُوراً»[٢]: (و پروردگارشان به آنان شراب و نوشيدنى پاكيزه كننده اى نوشانيد.)؛ و يا در بهشت به بندگان خاصّت مى آشامانند؛ كه: «يُطافُ عَلَيْهِمْ بِكَأْسٍ مِنْ مَعِينٍ، بَيْضاءَ لَذَّةٍ لِلشَّارِبِينَ»[٣]: (بر آنان جامى از شراب ناب و روشن گردانده مى شود كه براى نوشندگان لذيذ و گوارا است.) شايد بخواهد با اين بيان خبر از آب حياتى كه آشاميده، بدهد، و يا تقاضاى آن را بنمايد. در جايى مى گويد:
|
لبت مى بوسم و در مى كشم مى |
به آب زندگانى بردهام پى |
|
|
لبش مى بوسم و خون مى خورد جام |
رُخش مى بينم و گُل مى كند خوى[٤] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
خيز تا از دَرِ ميخانه گشادى طلبم |
بر دَرِ دوست نشينيم و مرادى طلبيم |
|
|
زادِ راهِ حرمِ دوست نداريم، مگر |
به گدايى ز دَرِ ميكده، زادى طلبم |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٤٠، ص ٣٧٨.
[٢] - انسان: ٢١.
[٣] - صافات: ٤٥- ٤٦.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧٨، ص ٤١٤.