جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٧٩ - غزل ٩٢ خم زلف تو دام كفر و دين است
خواهد برد، و كرام الكاتبين از نوشتن گفتار او خوددارى خواهند كرد و خداوند به حساب وى نخواهد رسيد كه: «وَ إِنَّ عَلَيْكُمْ لَحافِظِينَ، كِراماً كاتِبِينَ، يَعْلَمُونَ ما تَفْعَلُونَ»[١]: (و براستى كه نگاهبانانى بر شما گماردهايم، بزرگوارانى نويسنده، آنچه كه انجام مى دهيد آگاهند.- به گفته خواجه در جايى:
|
زاهد ظاهر پرست از حالِ ما آگاه نيست |
در حقِ ما هرچه گويد، جاى هيچ اكراه نيست |
|
|
بر دَرِ ميخانه رفتن به كارِ يكرنگان بود |
خود فروشان را به كوىِ مى فروشان راه نيست |
|
|
بنده پير خراباتم كه لطفش دايم است |
ورنه لطفِ شيخ و زاهد، گاه هست و گاه نيست[٢] |
|
|
ز چشم شوخ تو، كى جان توان برد |
كه دايم با كمان، اندر كمين است |
|
محبوبا! جاذبه چشمت به كمك كمان ابروانت (كه هر يك به نوعى از تجلّيات پر شورت اشاره دارند) همه را همواره، دانسته و ندانسته، صيد خود قرار داده؛ و كسانى را كه در راه تو قرار دارند به فنايشان دست مى زند. كنايه از اينكه: تمامى عالم و بخصوص انسان، چه بدانند چه ندانند، مجذوب جمال تو هستند. به گفته خواجه در جايى:
|
طفيل هستى عشقند آدمىّ و پرى |
ارادتى بنما تا سعادتى ببرى |
|
|
به بوى زلف و رُخت مى روند و مى آيند |
صبا به غاليه سايّى و گل به جلوهگرى[٣] |
|
بخواهد با اين بيان از حال و توجّه خود به حضرتش خبر دهد و بگويد:.
[١] - انفطار: ١٠- ١٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٥، ص ٦١.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٨٢، ص ٤١٧.