جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٢١ - غزل ١٠٩ امروز، شاه انجمن دلبران يكى است
|
به كام و آرزوى دل، چو دارم خلوتى حاصل |
چه باك از خبث بدگويان، ميان انجمن دارم |
|
|
مرا در خانه سروى هست، كاندر سايه قدّش |
فراغ از سرو بستانىّ و شمشادِ چمن دارم |
|
|
سزد كز خاتَم لعلش، زنم لافِ سليمانى |
چو اسم اعظمم باشد، چه باك از اهرمن دارم؟ |
|
|
خدا رااى رقيب امشب، زمانى ديده بر هم نه |
كه من با لعل خاموشش، نهانى صد سخن دارم[١] |
|
لذا مى گويد:
|
سوداييان عالَم پندار را بگو: |
سرمايه كم كنيد كه سود و زيان يكى است |
|
اى خواجه! حال كه در تماشاگاه ديدار محبوب قرار گرفتهاى! به كسانى كه حضرتش را از نظر انداختهاند، و به دنيا و لهو و لعب و تعلّقاتش دل بستهاند، بگو: كه عمر خويش را در راه رسيدن به آمال و آرزوهايش صرف نكنند، كه سود و زيان اين تجارت يكسان است، و ناچار بايد دست از آن شست و رفت؛ كه:
٨٤٥
«وَلَبِئْسَ المَتْجَرُ أنْ تَرَى الدُّنيا لِنَفسِكَ ثَمناً، وَمِمّا لَكَ عِنْدَاللّهِ عِوَضاً»
[٢]: (و مسلمّاً چه داد و ستد بدى است اينكه دنيا را بهاى نفس خويش، و عوض آنچه براى تو در نزد خدا فراهم است ببينى.) و به گفته خواجه در جايى:
|
مكش رنج بيهوده، خرسند باش |
قناعت كن ار نيست اطلس چو بُرد |
|
|
چنان زندگانى كن اندر جهان |
كه چون مرده باشى، نگويند: مُرد[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤٤، ص ٣٢٥.
[٢] - نهج البلاغه، خطبه ٣٢.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٩، ص ٢٠١.