جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٧٥ - غزل ١٠٤ شنيدهام سخنى خوش كه پير كنعان گفت
غزل ١٠٤ [: شنيدهام سخنى خوش كه پيرِ كنعان گفت: ...]
|
شنيدهام سخنى خوش كه پيرِ كنعان گفت: |
فراقِ يار نه آن مى كند كه بتوان گفت |
|
|
حديثِ هول قيامت كه گفت واعظِ شهر |
كنايتى است كه از روزگارِ هجران گفت |
|
|
نشانِ يار سفر كرده از كه پرسم باز؟ |
كه هرچه گفت بَريدِ صَبا، پريشان گفت |
|
|
فغان! كه آن مَهِ نامهربانِ دشمنْ دوست |
به تَرْكِ صُحبتِ يارانِ خود چه آسان گفت |
|
|
من و مقام رضا بعدِ از اين و شُكرِ رقيب |
كه دل به درد تو خو كرد وتركِ درمان گفت |
|
|
غمِ كهن به مِىِ سالخورده دفع كنيد |
كه تخم خوشدلى اين است، پير دهقان گفت |
|
|
گِرِهْ به باد مزن، گر چه بر مراد وَزَد |
كه اين سخن به مَثَل، مور با سليمان گفت |
|
|
مزن ز چون و چرا دَم، كه بنده مُقْبِل |
قبول كرد به جان، هر سخن كه سلطان گفت |
|
|
به عشوه اى كه سپهرت دهد، ز راه مرو |
تو را كه گفت كه اين زال، تركِ دَستان گفت؟ |
|
|
بيار باده بخور، زآنكه پيرِ ميكده دوش |
بسى حديث، ز عفوِ رحيم و رحمان گفت |
|
|
كه گفت: حافظ از انديشه تو آمد باز؟ |
من اين نگفتهام، آن كس كه گفت، بهتان گفت |
|