جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٨١ - غزل ٩٢ خم زلف تو دام كفر و دين است
|
عشوه اى از لبِ شيرين تو، دل خواست، به جان |
به شكر خنده، لبت گفت: فؤادى طلبيم[١] |
|
|
مشو زاهد! ز كفرِ زلفش ايمن |
كه دل بِرد و كنون در بند دين است |
|
كنايه از اينكه: زاهدا! حضرت محبوب چون حجاب از كثرات بر كنار فرمود، زهد خشك را از من ستانيد، تو هم ايمن از اين معنى مباش، كه روزى پرده از چهره مظاهرش بردارى، و او را با همه موجودات ببينى، و از زهد قشرى خود دست بكشى، بخواهد با اين بيان از گذشته خود خبر دهد و بگويد:
|
چند روزى است كه دورم ز رُخ ساقى و جام |
بس خجالت كه پديد آيد از اين تقصيرم |
|
|
من به خلوت ننشينم پس از اين، ور به مثل |
زاهد صومعه بر پاى نهد زنجيرم |
|
|
پند پيرانه دهد واعظ شهرم، لكن |
من نه آنم كه دگر پندِ كسى بپذيرم[٢] |
|
|
ز جام عشقِ مِىْ نوشيد حافظ |
مُدامش مستى و رندى از اين است |
|
زاهدا! گمان مدار كه مستى و رندى دايمى من از مِى انگورى است، مشاهده جمال محبوبم چنان به خود توجّه داده كه نمى توانم آرام باشم و به جز او نظر داشته و محبّت ورزم. در جايى مى گويد:
|
در ضميرِ ما نمى گنجد به غير از دوست كس |
هر دوعالم را به دشمن ده، كه ما را دوست بس |
|
|
غافل است آن كو به شمشير از تو مى پيچدعنان |
قند را لذّت مگر نيكو نمى داند مگس |
|
|
خاطرم وقتى هوس كردى كه بينم چيزها |
تا تو را ديدم، نكردم جز به ديدارت هوس[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠٥، ص ٣٠٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤١٧، ص ٣٠٧.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٢٤، ص ٢٤٩.