جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٧٩ - غزل ١٠٤ شنيدهام سخنى خوش كه پير كنعان گفت
و در مثنوياتش مى گويد:
|
شنيدم رهروى در سرزمينى |
به لطفش گفت، رندِ خوشه چينى: |
|
|
كه اى سالك! چه در انبانه دارى؟ |
بيا دامى بِنِهْ، گر دانه دارى |
|
|
جوابش داد: كآرى، دانه دارم |
ولى سيمرغ، مىبايد شكارم |
|
|
بگفتا: چون به دست آرى نشانش؟ |
كه او خود بىنشان است آشيانش |
|
|
بگفتا: گر چه اين امرِ محال است |
وليكن نا اميدى هم وَبال است[١] |
|
آرى، كسانى كه قدمى از خود فراتر ننهاده و هنوز سرگرم خويشند، هرگز نمىتوانند از حضرت معشوق نشانى داشته و او را بستايند، آن هنگامى مى توانند شايستگى ستودن او را داشته باشند، كه خود را در درياى بىانتهاى او گم كنند، و در اين هنگام ديگر اينان خود را نمى بينند، به او، او را مى شناسانند، خداوند هم گفتار آنان را نسبت به خود مورد پسند قرار داده كه مى گويد: «سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ إِلَّا عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ»[٢]: (پاك و منزه است خداوند از آنچه آنان او را توصيف مى كنند مگر بندگان مخلص و پاك [به تمام وجود] خداوند.- به گفته شاعر:
|
تا خبر دارم از او، بى خبر از خويشتنم |
با وجود تو، نيايد خبر از من كه منم |
|
|
فغان! كه آن مَهِ نامهربانِ دشمنْ دوست |
به تَرْكِ صُحبتِ يارانِ خود چه آسان گفت |
|
فرياد از نامهربانىهاى حضرت دوست، كه بىاعتنايى به دوستان خود را آسان مىشمارد، ولى به خواسته دشمن و رقيب (شيطان) كه گفت: «فَأَنْظِرْنِي إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ»[٣]: (پس مرا تا روزى كه آنان [مردمان] بر انگيخته مى شوند، مهلت دِه.).
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، مثنويات، ص ٤٥٥.
[٢] - صافات: ١٥٩ و ١٦٠.
[٣] - ص: ٧٩.