جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٤٦ - غزل ١٠٠ روشن از پرتو رويت، نظرى نيست كه نيست
|
من كه دارم در گدايى، گنجِ سلطانى به دست |
كِىْ طمع در گردشِ گردون دون پرور كنم؟ |
|
|
عاشقان راگر در آتش مى پسندد لُطفِ دوست |
تنگ چشمم، گر نظر بر چشمه كوثر كنم[١] |
|
|
بجز اين نكته كه حافظ ز تو ناخشنود است |
در سراپاى وجودت، هنرى نيست كه نيست |
|
محبوبا! هرگز نقصى در جمال و كمال و ذاتت وجود ندارد و صاحب هر حسن و نيكويى و هنر در فعل و صفت بوده و هستى، اين منم كه از جنابت به سبب مهجور نگاه داشتنت ناخشنودم، و آن نيز از هنر تو مى باشد، زيرا نمى خواهى با وجود خويش كسى از خود دم زند؛ كه:
٧٦٧
«إلهى: هَبْ لِى كَمالَ الإنْقِطاعِ إلَيْكَ، وَأنِرْ أبصارَ قُلُوبِنا بِضِياءِ نَظَرِها إلَيْكَ، حَتّى تَخْرِقَ أبْصارُ الْقُلُوبِ حُجُبِ النُّورِ فَتَصِلَ إلى مَعْدِنِ العَظَمَةِ، وَتَصيرَ أرواحُنا مُعَلَّقَةً بِعِزّ قُدْسِكَ»
[٢]: (معبودا! انقطاع و گسستن كامل از غير به سوى خويش را به من عطا نما، و ديدگان دلمان را با تابش و پرتو نظر و نگرشش به سوى تو، روشن گردان تا ديدگان دلهايمان حجابهاى نور را دريده، و در نتيجه به معدن عظمتت واصل گشته، و ارواحمان به مقام پاك عزّتت بپيوندد.- نيز:
٧٦٨
«إلهى! وَألْحِقنى بِنُورِ عِزّكَ الأبْهَجِ، فَأكُونَ لَكَ عارِفاً، وَعَنْ سِواكَ مُنْحَرِفاً، وَمِنْكَ خائفاً [مُراقِباً]»
[٣]: (پروردگارا! و مر ابه درخشانترين نورِ مقام عزّتت بپيوند تا عارف و شناساى تو بوده و از غير تو رو گردانده، و تنها از تو ترسان [و مراقب] باشم.).
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٢، ص ٣٣٠.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٧.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٧.