جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٨١ - غزل ٨٠ بلبلى برگ گلى خوش رنگ در منقار داشت
|
عارفى كو سير كرد اندر مقام نيستى |
مست شد، چون مستى او، از عالم اسرار داشت |
|
آرى، معشوق كى در حجاب بوده تا آن را از خود برگيرد، و هرگز از عاشقانش دور نبوده، تا با طىّ مسافت مشاهدهاش كنند؛ كه:
٦٣٨
«وَأنَّ الرّاحِلَ إليْكَ قَريبُ المَسافَةِ، وَ أنّكَ لا تَحتَجِبُ عَنْ خَلْقِكَ إلّاأن [وَلكن] تَحجُبَهُمُ الأعمالُ السّيّئَةُ [الآمال] دُونَكَ»
[١]: (براستى كه مسافت كسى كه به سوى تو كوچ مى كند، نزديك است، و تو از مخلوقات محجوب نيستى مگر اينكه [و يا: ليكن] اعمال و كردارهاى ناپسند و بد [و يا: آمال و آرزوها] ايشان را از تو محجوب سازد.- به گفته خواجه:
|
ميان عاشق و معشوق، هيچ حايل نيست |
تو خود حجاب خودى، حافظ! از ميان برخيز[٢] |
|
خواجه هم مى خواهد بگويد: عارف حضرت دوست، شناسايى او را در نيستى خود يافته، و به همه عالم هستى خويش توجّه ندارد، و هستىاش را از عالم اسرار، و از او، و به او مى داند، و چشم دلش جز به عالم حقيقت نمى نگرد، و مى گويد:
٧٤١
«أيَكُونُ لِغَيْرِكَ مِنَ الظُّهُورِ ما لَيْسَ لَكَ، حَتّى يَكُونَ هُوَ الْمُظهِرَ لَكَ؟! مَتى غِبْتَ حَتّى تَحتاجَ إلى دَليلٍ يَدُلُّ عَلَيْكَ؟! وَمَتى بَعُدْتَ، حَتّى تَكُونَ الآثارُ هِىَ الَّتى تُوصِلَ إلَيْكَ؟!»
[٣]: (آيا براى غير تو آن چنان ظهورى است كه براى تو نيست، تا آن آشكار كننده تو باشد؟ چه هنگام غايب بوده اى تا محتاج آن باشى كه راهنمايى بر تو رهنمون شود؟ و كى دور بوده اى تا آثار مرا به تو واصل سازد.) كنايه از اينكه: پس تو را نسزداى خواجه! تا سير در مقام نيستى نكردهاى، دوام ديدارش را تمنّا داشته باشى، لذا مى گويد:.
[١] - اقبال الاعمال، ٦٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٦، ص ٢٤٥.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.