جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٨٢ - غزل ٨٠ بلبلى برگ گلى خوش رنگ در منقار داشت
|
در نمى گيرد نياز و عجز ما با حسن دوست |
خرّم آن كز نازنينان، بختِ برخوردار داشت! |
|
جمال و حسن دوست در غايت زيبايى است، امّا تنها كسى مى تواند از آن بهره گيرد، كه خود را فراموش كرده باشد و با نياز و عجز بىحدّ خريدارىاش نمايد، خوشا بر احوال بندگان برجستهاى، كه از دوست و جمال او بر خوردارند، و با اظهار عجز و بيچارگى و ايثار وجود خود با او انس دارند! كه:
٦٤٠
«إلهى! هذا ذُلّى ظاهِرٌ بَيْنَ يَدَيْكَ، وَهذا حالى لا يَخْفى عَلَيْكَ، مِنْكَ أطْلُبُ الْوُصُولَ إليْكَ، وَبِكَ أسْتَدِلُّ عَلَيكَ، فَاهدِنى بِنُورِكَ إلَيكَ، وَأقِمنى بِصِدقِ العُبُودِيَّة بَيْنَ يَدَيْكَ»
[١]: (معبودا! اين خوارى من كه در پيشگاهت آشكار است، و اين حال من كه بر تو پنهان نيست، تنها از تو بار يافتن و رسيدن به تو را خواهانم، و فقط به تو، بر تو راهنمايى مى جويم؛ پس با نور خويش مرا به سويت رهنمون شو، و با عبوديّت و بندگى راستين در پيشگاهت پا برجادار.) اشاره به اينكه اى خواجه! اگر تو را تمنّاى ديدن جمال يار است،
|
خيز تا بر كِلكِ آن نقّاش، جان افشان كنيم |
كاين همه نقش عَجَب، در گردش پرگار داشت |
|
اى دوستان هم طريق! نياز و عجز ما در مقابل زيبايى دوست ناچيز است. ما نه تنها در برابر حضرت دوست بلكه در برابر مظاهر عالم هستى كه همه كلمات اويند بايد، جان افشانيم؛ كه:
٦٤١
«إلهى! أمَرْتَ بِالرُّجُوعِ إلى الآثار، فَارجِعْنى إلَيْكَ بِكِسوَةِ الأنْوارِ وَهِدايَةِ الإسْتِبصارِ، حَتّى أرْجِعَ إلَيْكَ مِنْها، كَما دَخَلْتُ إلَيْكَ مِنْها، مَصُونَ السّرِ عَنِ النَّظَرِ إلَيها، وَمَرْفُوعَ الهِمّةِ عَنِ الإعتمادِ عَلَيْها؛ إنّكَ عَلى كُلّ شَىءٍ قَديرٌ»
[٢]: (بار الها! [پس از آنكه مرا به مشاهده انوارت مفتخر نمودى] امر فرمودى باز توجه به آثار و مظاهرت داشته باشم، پس به پوشيدن جامه [مشاهده] انوارت و به راهنمايى كه در آن بصيرت را از تو وام گيرم، به.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.