جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٧٢ - غزل ١٠٣ ساقى! بيا كه يار ز رخ پرده بر گرفت
وصال مبدّل گرديد. در جايى مى گويد:
|
كليدِ گنج سعادت، قبولِ اهلِ دل است |
مباد كس كه در اين نكته، شك و ريب كند! |
|
|
شبان وادىِ ايمن، گهى رسد به مراد |
كه چند سال به جان، خدمتِ شُعَيْب كند[١] |
|
اينجاست كه:
|
هر سَرْوْ قَدَ كه بَر مه و خور جلوه مى فروخت |
چون تو در آمدى، پِىِ كارِ دگر گرفت |
|
معشوقا هنگامى به مشاهدهات نايل آمديم، كه ديگر حسن مظاهر در نظر ما جلوه اى نداشت، كه:
٩١١
«يا مَنْ اسْتَوى بِرَحْمانِيَّتِهِ! فَصارَ الْعَرْشُ غَيْباً فى ذاتِهِ، مَحَقْتَ الآثارَ بِالآثارِ، وَمَحَوْتَ الأغْيارَ بِمحيطاتِ أفلاكِ الأنْوارِ»
[٢]: (اى خدايى كه با صفت رحمانيّتت [بر تمام موجودات] چيره گشته و احاطه نمودى! پس عرش [موجودات] دز ذاتت غايب گشت، آثار مظاهر را با آثار وجود خويش از بين برده و اغيار را با افلاك انوار احاطه كنندهات محو نمودى.- به گفته خواجه در جايى:
|
حُسنت به اتفاقِ ملاحت، جهان گرفت |
آرى به اتفاق، جهان مى توان گرفت |
|
|
مىخواست گل، كه دم زند از رنگ و بوى تو |
از غيرتِ صبا، نَفَسش در دهان گرفت |
|
|
آن روز، عشقِ ساغرِ مى، خرمنم بسوخت |
كه آتش ز عكسِ عارضِ ساقى در آن گرفت |
|
|
فرصت نگر كه فتنه چو در عالم اوفتاد |
عارف به جامِ مِىْ زد و از غم، گران گرفت[٣] |
|
و در جايى ديگر مى گويد:
|
امروز شاهِ انجمنِ دلبران، يكى است |
دلبر اگر هزار بود، دل بر آن يكى است |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٢، ص ١٩٧.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٦٧، ص ٨٢.