جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٧٠ - غزل ١٠٣ ساقى! بيا كه يار ز رخ پرده بر گرفت
آن محبوبى كه از ديدارش در حجاب بوديم و برايمان نور افشانى نمى كرد، دگر بار پرده از جمال بىمثال خود برگرفت، و سالخوردگان عاشقش، با مشاهدهاش، جوانى را از سر گرفتند. در جايى در تقاضاى اين امر مى گويد:
|
مژده وصل تو كو؟ كز سَرِ جان برخيزم |
طاير قدسم و از دامِ جهان برخيزم |
|
|
به ولاى تو كه گر بنده خويشم خوانى |
از سر خواجگىِ كَوْن و مكان برخيزم |
|
|
گرچه پيرم، تو شبى تنگ در آغوشم گير |
تا سحرگه، ز كنار تو جوان برخيزم |
|
|
سَرْوِ بالا بنما، اى بُتِ شيرين حركات! |
كه چو حافظ، ز سَرِ جان وجهان برخيزم[١] |
|
و در جايى پس از رسيدن به اين امر مى گويد:
|
آتشِ رُخسارِ گُل، خرمن بلبل بسوخت |
چهره خندانِ شمع، آفتِ پروانه شد |
|
|
گريه شام و سحر، شكر كه ضايع نگشت! |
قطره باران ما، گوهرِ يكدانه شد |
|
|
نرگسِ ساقى بخواند، آيت افسونگرى |
حلقه اوراد ما، مجلسِ افسانه شد |
|
|
منزل حافظِ كنون، بار گهِ كبرياست |
دل بَرِ دلدار رفت، جان بَرِ جانان شد[٢] |
|
|
آن عشوه داد عشق كه مُفتى زِ رَه برفت |
وآن لطف كرد دوست كه دشمن حَذَر گرفت |
|
نه تنها جلوه محبوب، ما را، كه مفتى را هم از راه بدر برد و مدهوش جمالش گرداند.
به گفته خواجه در جايى:
|
حافظِ خلوت نشين، دوش به ميخانه شد |
از سر پيمان گذشت، بر سر پيمانه شد |
|
|
شاهد عهد شباب، آمده بودش به خواب |
باز به پيرانه سَرْ، عاشق و ديوانه شد |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤٨، ص ٣٢٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٠٣، ص ١٧٠.