جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٣٦ - غزل ٧٤ صبا! اگر گذرى افتدت به كشور دوست
علاقه داشته است. بخواهد بگويد:
|
كه بَرَد به نزد شاهان، زمنِ گدا پيامى |
كه به كوى ميفروشان، دوهزار جَمْ به جامى |
|
|
شدهام خراب و بدنام و هنوز اميدوارم |
كه به همّتِ عزيزان، برسم به نيكنامى[١] |
|
|
منِ گدا و تمنّاىِ وصل او، هيهات! |
مگر به خواب ببينم جمال و مَنْظَر دوست |
|
آنجا كه خريداران حضرت دوست، انبياء و اولياء : هستند، و با سرمايه محبّت و مراقبه و ياد او، به انس و وصلش راه دارند، فردى چون من چگونه مىتواند با دستى تهى از عشق و بندگى خالص و انقطاع از غير او، به وصلش نايل شوم، مگر اينكه در خواب، انقطاعى از عالم طبيعت برايم حاصل مى شود و ببينمش[٢] به گفته خواجه د رجايى:
|
به جان او كه گَرَم دسترس به جان بودى |
كَمينهْ پيشكشِ بندگانش آن بودى |
|
|
وگر دلم نشدى پاىْ بندِ طُرّه او |
كِىام قرار در اين تيرهْ خاكدان بودى |
|
|
به خواب نيز نمى بينمش چه جاىِ وصال |
چو اين نبودى اى كاش! بارى آن بودى |
|
|
درآمدى ز درم كاشكى چو لَمْعَه نور! |
كه بر دو ديده ما حكمِ او روان بودى[٣] |
|
|
دل صنوبرىام، همچو بيد لرزان است |
زحَسْرَتِ قد و بالاىِ چون صَنُوبَرِ دوست |
|
محبوبا! چنان حسرت مشاهده جمال و قد و قامت موزون زيبايت بىتابم نموده، كه دل صنوبرىام هم از شوق ديدارت به تپش و لرزه درآمده.
و ممكن است بخواهد بگويد: حسرت ديدار محبوب چنان پايدارى و استقامت را از دل و عالم عنصرىام ربوده، كه ياد او لرزه بر اندامم مى افكند. خلاصه بخواهد.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٨٦، ص ٤٢٠.
[٢] - بيانى نسبت به اين امر در غزل ٦٢ داشتيم.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٣٩، ص ٣٨٧.