جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٧٤ - غزل ١٠٣ ساقى! بيا كه يار ز رخ پرده بر گرفت
|
بسته دامِ بلا باد چو مرغ وحشى |
طاير سدره، اگر در طَلَبت طاير نيست |
|
|
سر پيوندِ تو تنها، نه دلِ حافظ راست |
كيست آن كش سَرِ پيوند تو در خاطرنيست[١] |
|
|
حافظ! تو اين دعا زِ كه آموختى؟ كه يار |
تعويذ كرد شعرِ تو را و به زَرْ گرفت |
|
كنايه ا اينكه: حافظا! تو اين گونه معرّفى نمودن حضرت معشوق را، از چه كسى آموختهاى؟ كه او اشعارت را مورد توجّه خاصّ و عام قرار داده، و از چشم زخم و خطرات مصون و محفوظ نگاه داشته.
آرى، آنان كه غير دوست را از نظر انداختهاند، سخنان و توصيفشان را، حضرتش مورد قبول و تحسين قرار خواهد داد، كه: «سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ، إِلَّا عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ»[٢]: (پاك و منزّه است خداوند از آنچه آنان او را توصيف مى كنند مگر بندگان مخلص و پاك [به تمام وجود] خداوند.- در جايى مى گويد:
|
نامِ حافظگر بر آيد بر زبانِ كِلكِ دوست |
از جنابِ حضرت شاهم، بس است اين ملتمس[٣] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
چو ذوق يافت دل من به ذكرِ آن محبوب |
مراست تحفه جانبخشِ غَمْزُدا حافظ![٤] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٦، ص ١٠٨.
[٢] - صافات: ١٥٩ و ١٦٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٢٠، ص ٢٤٧.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٥٧، ص ٢٦٩.