جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٧٨ - غزل ١١٧ اگر به مذهب تو، خون عاشق است مباح
نايلم سازى، جاى بسى شكر گذارى مى باشد.
خلاصه بخواهد بگويد: چون از طريق مظاهرت برايم رُخ نمودى، جهان بر من روشن مى گردد، و هر گاه جمال خود را با مظاهرت از ديده دلم مستور داشتى، عالم بر من تاريك مى شود، به گفته خواجه در جايى:
|
زُلفت هزار دل به يكى تارِ مو ببست |
راه هزارِ چاره، گر از چار سو ببست |
|
|
تا عاشقان به بوىِ نسيمش دهند جان |
بگشود نافه و دَرِ هر آرزو ببست |
|
|
شيدا! از آن شدم كه نگارم چو ماهِ نو |
ابرو نمود و جلوه گرى كرد و رو ببست |
|
|
دانا چو ديد بازى اين چرخِ حُقّه باز |
هنگامه باز چيد و دَرِ گفتگو ببست[١] |
|
بدين جهت:
|
ز ديدهام شده صد چشمه در كنار، روان |
كه خود شنا نكند در ميان آن، مَلّاح |
|
معشوقا! در فراقت آن قدر اشك از ديدهام روان گشته، كه ملّاح هم از راندن در آن عاجز است، البتّه اين بيان مبالغه مى نمايد؛ امّا از نظر عاشق مبالغه نيست؛ چنانكه اميرالمؤمنين (ع) در دعاى كميل مى فرمايد:
٨٩٤
«فَهَبْنى يا إلهى وَسَيّدى وَمَوْلاىَ وَرَبّى! صَبَرْتُ عَلى عَذابِكَ، فَكَيْفَ أصْبِرُ عَلى! فراقِكَ؟ ... وَلأبْكِيَنَّ عَلَيْكَ بُكاءَ الفاقِدينَ»
[٢]: (پس اى معبود و سرور و آقا و پروردگار من! گيرم كه بر عذابت شكيبا باشم، پس چگونه بر فراق و دورىات صبر نمايم ... و بر تو همانند گريستن آنان كه كسى را از دست دادهاند، خواهم گريست.).
بخواهد با اين بيان بگويد:
|
سرشك من كه زِ طوفانِ نوح دست ببرد |
ز لوحِ سينه نيارست نقشِ مِهْرِ تو شست |
|
|
بكن معاملهاى، وين دلِ شكسته بخر |
كه با شكستگى ارزد، به صد هزار دُرست |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٧، ص ٦٢.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٧٠٨.