جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٧٩ - غزل ١١٧ اگر به مذهب تو، خون عاشق است مباح
|
شدم ز عشق تو شيداى كوه و دشت وهنوز |
نمىكنى به ترحّم، نِطاقِ سِلْسِله سُست[١] |
|
|
لب چو آب حياتِ تو هست قُوَّتِ روح |
وجود خاكى ما را، از اوست لَذَّتِ راح |
|
آرى، اگر روح قوّت گيرد و به حقيقت خود متوجّه گردد، بدن عنصرى نيز از ذكر و مراقبه و انس با محبوب لذّت خواهد برد. خواجه هم مى گويد: دلبرا! مشاهده لب و جمال دل آرايت، قوّت روح و حيات بخش جان ماست و وجود خاكيمان را نيز از آثار لذّت شرابِ ديدارت بهره ها خواهد بود. كنايه از اينكه: محبوبا! عنايتى فرما، تا جسم و روحمان از تو بهرهمند گردند؛ كه:
٨٩٥
«وَاجْعَلْ سِرّى مَعْقُوداً على مُراقَبَتِك، وَأعْلانى مُوافِقاً لِطاعَتِكَ، وَهَبْ لى جِسْماً رُوحانِياً وَقَلْباً سَماوِيّاً»
[٢]: (و درون و قلبم را پيوسته مراقبت و نگاهبانىات، و ظاهر [و اعضاى] م را موافق طاعت و عبادتت گردان، و به من تنى رُوحانى و قلبى آسمانى عنايت فرما.- به گفته خواجه در جايى:
|
بر خاكيانِ عشق، فشان جرعه لبت |
تا خاك، لَعْل گُون شود و مُشكبار هم |
|
|
چون آبروىِ لاله و گُل زآبِ فيض توست |
اى ابر لُطف! بر منِ خاكى ببار هم |
|
|
چون كاينات، جمله به بوىِ تو زندهاند |
اى آفتاب! سايه ز من بر مدار هم[٣] |
|
|
ز چنگِ زُلفِ كمندت، كسى نيافت خلاص |
نه از كمانچه ابرو و تيرِ غمزه، نجاح |
|
|
بيا كه خون دلِ خويشتن بِهِل كردم |
اگر به مذهب تو، خونِ عاشق است مباح |
|
محبوبا! نه تنها به جمال آميخته به جلالت (ابروان و تير غمزه) براى صيد.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٠، ص ٧١. مرحوم عمر بن فارض در قصيده تاتيّه خود( در بيت ١١- ١٥) به چنين امرى اشاره دارد.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٥٦.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٧، ص ٣٣٤.