جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٥٩ - غزل ٨٩ ساقىام خضر است و مى، آب حيات
مطمئن و روان آسوده! به سوى پروردگارت بازگشت نما، در حالى كه هم تو از او خشنودى و هم او از تو خرسند است، آنگاه در ميان بندگان خاصّ من وارد شده و در بهشت مخصوص در آى.- به گفته خواجه در جايى:
|
عارفى كو سير كرد اندر مقامِ نيستى |
مست شد، چون مستى او از عالمِ اسرار داشت |
|
|
در نمى گيرد نياز و عجز ما با حُسنِ دوست |
خرّم آن كزنازنينان، بختِ برخوردار داشت![١] |
|
|
حاصل عمرِ تو حافظ! در جهان |
باده صافى است، باقى تُرَّهات |
|
اشاره به اينكه: اى خواجه! اگر سالها در جهان عمر كنى و از دوست و انس و مشاهده او بهره اى نداشته باشى، تمام عمرت بر بطالت و بيهودگى گذشته. و چنانچه ساعتى و يا لحظه اى با او انس برقرار نمايى و از ديدارش بهرهمند گردى، از تمامى عمر تو برتر خواهد بود؛ كه: «لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ ... سَلامٌ هِيَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ»[٢]: (شب قدر از هزار ماه بهتر است .. آن شب تا دميدن سپيده دم سلامت و تندرستى است.) كنايه از اينكه: موانع را از سر راه خويش بردار، تا مشاهداش نصيبت گردد. در جايى مى گويد:
|
بحرى است بحر عشق كه هيچش كناره نيست |
آنجاجز آنكه جان بسپارند، چاره نيست |
|
|
آن دم كه دل به عشق دهى، خويش دمى بود |
در كار خير، حاجتِ هيچ استخاره نيست |
|
|
رويش به چشمِ پاك توان ديد، چون هلال |
هر ديده، جاىِ جلوه آن ماه پاره نيست |
|
|
فرصت شمر طريقه رندى، كه اين نشان |
چون راهِ گنج، بر همه كس آشكاره نيست[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٠، ص ٩٠.
[٢] - قدر: ٣- ٥.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٤، ص ٩٣.