جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٥٣ - غزل ٧٧ گر ز دست زلف مشكينت خطايى رفت، رفت
گويا خواجه اين غزل را پس از سپرى شدن ايّام هجران و دست يافتن به وصال حضرت معشوق سروده، و مى خواسته بگويد:
|
گفته بودم چو بيايى، غم دل با تو بگويم |
چه بگويم؟ كه غم از دل برود چون تو بيايى |
|
مىگويد:
|
گر ز دست زلف مشكينت خطايى رفت، رفت |
ور ز هندوى شما بر ما جفايى رفت، رفت |
|
محبوبا! اگر از كثرات عالم طبيعت و زلف سياه و تجلّيات جلالىات خطا و جفايى به من رسيد، و نگذاشتند عطر تو را از ملكوتشان استشمام بنمايم، با وصالت پايان يافت. و ديگر چه فايده گله نمودن از آن. حال وقتِ بهره گيرى و بوييدن گل جمالت مى باشد، نه شكايت.
به گفته، خواجه در جايى:
|
صبا به مقدم گل، راح روح بخشد باز |
كجاست بلبل خوشگوى؟ گو: برآر آواز |
|
|
دلا ز هجر مكن ناله زآنكه در عالم |
غم است وشادى وخار وگلُ ونشيب و فراز |
|
|
دو تا شدم چو كمان، از غم و نمى گويم |
هنوز تُرك كمان ابروان تير انداز |
|
|
حكايت شب هجران به دشمنان مكنيد |
كه نيست سينه اربابِ كينه، محرم راز[١] |
|
|
برق عشق ار خرمنِ پشمينه پوشى سوخت، سوخت |
جورِ شاهِ كامران گر بر گدايى رفت، رفت |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٠٩، ص ٢٤٠.