جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٤١ - غزل ٧٥ غمش تا در دلم مأوى گرفته است
|
فاش مى گويم و از گفته خود دلشادم |
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم |
|
|
طاير گُلشن قدسم، چه دهم شرح فراق |
كه در اين دامگه حادثه چون افتادم |
|
|
نيست بر لوحِ دلم، جز الف قامت يار |
چه كنم؟ حرفِ دگر ياد نداد استادم[١] |
|
|
لب چون آتشش، آبِ حيات است |
از آن آب، آتشى در ما گرفته است |
|
نه تنها جمال نيكو و تجلّيات آتشين محبوب در ازلم فريفته ساخت و آب حياتم بخشيد، كه هنوز آتشى از آن در من شعله ور است؛ كه: «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟! قالُوا: بَلى، شَهِدْنا؛ أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هذا غافِلِينَ»[٢]: (و [به بادآور] هنگامى را كه پروردگارت از پشت فرزندان آدم [٧] نسل و ذرّيه آنان را بر گرفته و ايشان را بر خويش گواه گرفت كه: آيا من پروردگار شما نيستم؟! عرض كردند: بله، گواهى مى دهيم تا مبادا در روز قيامت بگويند:
كه ما از اين [جريان] غافل بوديم.- به گفته خواجه در جايى:
|
در ازل پرتو حسنت، ز تجلّى دم زد |
عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد |
|
|
جلوه اى كرد رُخش، ديد ملك عشق نداشت |
عين آتش شد از اين غيرت و بر آدم زد[٣] |
|
و در جايى نيز مى گويد:
|
در ازل هر كو به فيض دولت ارزانى بود |
تا ابدْ جامِ مرادش همدمِ جانى بود |
|
|
خلوت ما را فروغ از عكس جام باده باد |
زآنكه كنج اهل دل بايد كه نورانى بود |
|
|
بى چراغ جام، در خلوت نمى آرم نشست |
وقتِ گُل، مستورىِ مستان ز نادانى بود[٤] |
|
لذا مى گويد:.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٢٩، ص ٣١٦.
[٢] - اعراف: ١٧٢.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٨٠، ص ١٥٤.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩٣، ص ١٦٣.