جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٤٠ - غزل ٧٥ غمش تا در دلم مأوى گرفته است
خواجه در اين غزل چون غزل گذشته، در مقام اظهار اشتياق به ديدار حضرت محبوب بوده و مى گويد:
|
غمش تا در دلم مأوى گرفته است |
سرم چون زلف او، سودا گرفته است |
|
اى دوستان: از آن هنگام كه حضرت معشوق عرض امانت بر من نمود و به حمل آن تن در دادم، كه: «وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ، إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا»[١]: (و [لى] انسان آن را حمل نمود، [زيرا] براستى كه او بسيار ستمگر و نادان بود.- سپس ميثاق بر آنم گرفت، و من «بَلى، شَهِدْنا»[٢]: (بله، گواهى مى دهيم.) گفتم، غم عشقش در دلم منزل گزيده و تمامى وجودم اسير سوداى محبّت او گشت، كه:
٦١٩
«ثُمَّ سَلَكَ بِهِمْ طريقَ إرادَتِهِ، وَبَعَثَهُمْ فى سَبيلِ مَحَبَّتَهِ»
[٣]: (سپس مخلوقات را در طريق اراده و خواست خويش رهسپار ساخته، و در راه محبّت و دوستىاش برانگيخت.- نيز:
٦٢٠
«إلهى! مَنْ ذَالَّذى ذاقَ حَلاوَةَ مَحَبَّتِكَ، فَرامَ مِنْكَ بَدَلًا؟! وَمَنْ [ذا] الّذى أنِسَ بِقُرْبُكِ، فَابتَغى عَنكَ حِوَلًا؟!»
[٤]: (بارالها! كيست كه شيرينى محبّت تو را چشيد و جز تو را خواست؟! و كيست كه با مقام قرب تو انس گرفت و از تو روى گردان شد؟!.- به گفته خواجه در جايى:.
[١] - احزاب: ٧٢.
[٢] - اعراف: ١٧٢.
[٣] - صحيفه سجاديه، دعاى اول.
[٤] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.