جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٩٢ - غزل ٩٤ برواى زاهد! و دعوت مكنم سوى بهشت
خواهد خورد كه چرا كارى نكردم تا از باطن نعمتهاى بهشتى بهرهمند گردم؛ كه:
١٥٤٣
«ألهى! إنَّهُ مَنْ لَمْ يَشْغَلْهُ الْوَلُوعُ بِذِكْرِكَ، وَلَمْ يَزْوِهِ السَّفَرُ بِقُرْبِكَ، كانَتْ حَياتُهُ عَلَيْهِ ميتَةً، وَميتَتُهُ عَلَيْهِ حَسْرَةً»
[١]: (معبودا! براستى كه هر كسى را حرص و علاقه شديد به ياد تو به خود سرگرم نسازد، و سفر به قرب و نزديكىات [از غير تو] به كنار نكشد، زندگانى براى او مرگ، و مرگ، براى او حسرت و افسوس و دريغ خواهد بود.) اين بود گفتار من به تو، حال:
|
تو و تسبيح و مصلّى و رَهِ زهد و ورع |
من و ميخانه و ناقوس و رَهِ دير و كِنِشْت |
|
زاهدا! اين تو و تسبيح و مصلّى و زهد خشك و پرهيز از مشاهدات و قناعت نمودن به نعمتهاى بهشتى، و اين من و توجّه و عشق به محبوب و بهره بردن از جمال و كمال او و هر لحظه «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟!»[٢] شنيدن و «بَلى، شَهِدْنا»[٣] گفتن. در جايى مى گويد:
|
زاهد غرور داشت، سلامت نبرد راه |
رند از رهِ نياز به دارالسلام رفت |
|
|
زاهد! تو دان و خلوت تنهايى و نياز |
عشّاق را حواله به عيشِ مدام رفت |
|
|
نقدِ دلى كه بود مرا، صرف باده شد |
قلب سياه بود، از آن در حرام رفت |
|
|
ديگر مكن نصيحت حافظ كه ره نيافت |
گمگشته اى كه باده عشقش به كار رفت[٤] |
|
|
مَنْعم از مِى مكن اى صوفىِ صافى! كه حكيم |
در ازل، طينت ما را به مِى صاف سرشت |
|
اى زاهد پشمينه پوش با صفا! چرا كسى را كه حضرت حكيم به حكمتش او را از ازل به فطرت سرشته، از تبعيّت آن مانع مى شوى مگر خود نفرموده كه: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً، فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها، لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ، ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ، وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ»[٥]: (پس استوار و مستقيم، روى و تمام وجود خويش را به سوى دين.
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ٩٥، از روايت ١٢.
[٢] ( ٢، ٣) اعراف: ١٧٢.
[٣] ( ٢، ٣) اعراف: ١٧٢.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٧٣، ص ٨٦.
[٥] - روم: ٣٠.