جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٩٠ - غزل ٩٤ برواى زاهد! و دعوت مكنم سوى بهشت
خواجه در اين غزل بيشتر خطاباتش با زاهد است و مى خواهد به او بگويد: من راه خود را يافتهام، و ديگر ممكن نيست گوش به سخنانت بدهم. مىگويد:
|
برواى زاهد! و دعوت مكنم سوى بهشت |
كه خدا در ازل از بَهرِ بهشتم بسرشت |
|
آرى، كسى كه جمال دل آراى معشوق حقيقى را در ازل با «وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ»[١]: (و ايشان را بر خودشان گواه گرفت.) مشاهده كرده، و به «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟!»[٢]: (آيا من پروردگار شما نيستم؟!.) او «بَلى، شَهِدْنا»[٣]: (آرى، گواهى مىدهيم.) گفته، و در عالم ظلمانى خاك كه پستترين عوالم بشريّت است نيز بر آن عهد ثابت باشد، همواره غرق در بهشت معرفت بوده و پس از اين عالم به نتائج اعلاى آن دست خواهد يافت. خواجه هم مى خواهد بگويد: اى زاهدى كه از مشاهده ازلى چشم پوشيده و غافلى و تنها به بهشت و نعمتهاى آن چشم دوختهاى! مرا به طريقه خود مخوان. خداوندم از ازل كه به ديدارش مفتخرم ساخت براى آن بود كه پس از سير نزولى باز در سير صعودى بدانجا استقرار يابم و از «لَهُمْ ما يَشاؤُنَ فِيها»[٤]: (براى آنان هرچه بخواهند در آنجا [بهشت] مهيّاست.) و «وَ لَدَيْنا مَزِيدٌ»[٥]: (و آنچه نزد ماست افزون است.) بهرهمند گردم، تو تنها به «ما يَشاؤُنَ» مرا مى خوانى، مگر آن كلام و اين.
[١] ( ١، ٢، ٣) اعراف: ١٧٢.
[٢] ( ١، ٢، ٣) اعراف: ١٧٢.
[٣] ( ١، ٢، ٣) اعراف: ١٧٢.
[٤] ( ٤، ٥) ق: ٣٥.
[٥] ( ٤، ٥) ق: ٣٥.