جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٣٤ - غزل ١١١ مير من! خوش مى روى، كاندر سرا پا ميرمت
اين غزل را مى توان غزل «مشايعت» ناميد، گويا خواجه را ديدارى ناپايدار دست داده، و هنگام محروميّتش اين بيانات را داشته. مىگويد:
|
مير من! خوش مى روى، كاندر سرا پا ميرمت |
تُركِ من! خوش مى خرامى، پيشِ بالا ميرمت |
|
معمولًا معشوقى كه ناخواسته از عاشق جدا مى شود، عاشق در زمان بدرقه او گفتارش چنين است. بخواهد بگويد: اى سرور و همه چيز من! فدايت شوم چه زيبا مىروى، واى غارت كننده هستىام! چه نيكو مى خرامى، من به قربان جمال و كمالت. كنايه از اينكه: مرا به هجران خود گرفتار نمودى و مى روى. در جايى مىگويد:
|
چو بر شكست صبا، زُلفِ عنبر افشانش |
به هر شكسته كه پيوست، تازه شد جانش |
|
|
كجاست هم نفسى؟ تا كه شرح غُصّه دهم |
كه دل چه مى كشد از روزگارِ هجرانش |
|
|
جمالِ كعبه مگر عُذرِ رهروان خواهد |
كه جانِ زنده دلان، سوخت در بيابانش |
|
|
بدين شكسته بيتُ الحَزَن كه مى آرد |
نشانِ يوسفِ دل، از چَهِ زنخدانش؟[١] |
|
مرحوم مصلح الدين سعدى شيرازى نيز غزلى زيبا مشابه غزل مورد بحث دارد، اكتفا مى كنيم به چند بيت از آن:
|
اى ساربان! آهسته ران، كآرام جانم مى رود |
وآن دل كه با خود داشتم، با دلستانم مى رود |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٥، ص ٢٥٦.