جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٩ - غزل ٦٢ بنال بلبل! اگر با منت سر يارى است
محبوبا! كجا هر كسى را لياقت ديدار و وصال تو از راه ملكوت و عالم امرى كثرات و مظاهر مى باشد؟ آنان كه به نظر استقلالى به موجودات مى نگرند و از ايثار هستى خويش به پاى تو باك دارند، و مى هراسند كه از خود و تعلّقات عالم تجافى حاصل كنند، خام هستند و هرگز نمى توانند با توجّه به خود و مظاهر عالَم تو را مشاهده نمايند؛ تنها عيّاران و آنهايى تو را با ديده دل مى بينند كه به همه چيز، جز حضرتت بىاعتنا باشند؛ كه:
٤٩٥
«أنْتَ الَّذى أزَلْتَ الْأغيارَ عَنْ قُلُوبِ أحِبّآئِكَ، حَتّى لَمْ يُحِبُّوا سِواكَ، وَلَمْ يَلْجَئُوا إلى غَيْرِكَ.»
[١]: (تويى كه اغيار را از دلهاى دوستانت زدودى، تا اينكه غير تو را به دوستى نگرفته، و به جز تو پناه نبردند.- نيز:
٤٩٦
«وَانْقُلْنى مِنْ ذِكْرى إلى ذِكْرِكَ، وَلاتَتْرُكْ بَيْنى وَبَيْنَ مَلَكُوتِ عِزِّكَ باباً إلّافَتَحْتَهُ، وَلا حِجاباً مِنْ حُجُبِ الْغَفْلَةِ إلّاهَتَكْتَهُ، حَتّى تُقيمَ رُوحى بَيْنَ ضِيآءِ عَرْشِكَ، وَتَجْعَلَ لَها مَقاماً نُصْبَ نُورِكَ؛ إنَّكَ عَلى كُلِّ شَىْ ءٍ قَديرٌ.»
[٢]: (و مرا از ياد نمودنم تو را به ياد نمودنت از من منتقل نما، و ميان من و ملكوت [و باطنِ مقام] عزّت و سرافرازىات درى مگذار جز اينكه گشوده باشى، و نه حجابى از حجابهاى غفلت مگر اينكه دريده باشى، تا اينكه رُوح و روانم را ميان پرتو و روشنايى عرشت برپا داشته، و براى آن مقام و جايگاهى در برابر نور خويش قرار دهى؛ براستى كه تو بر هر چيز توانايى.).
در نتيجه با اين بيان مى خواهد بگويد:
|
هُماىِ اوجِ سعادت به دام ما افتد |
اگر تو را گذرى بر مقام ما افتد |
|
|
حبابْ وار براندازم از نشاط، كلاه |
اگر ز روى تو عكسى به جام ما افتد |
|
|
شبى كه ماهِ مراد از افق طلوع كند |
بُوَد كه پرتو نورى به بام ما افتد؟[٣] |
|
|
لطيفه اى است نهانى كه عشق از او خيزد |
كه نام آن نه لبِ لعل و خَطِّ زنگارى است |
|
[١] - اقبال الاعمال، ٣٤٩.
[٢] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ٩٦.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٦، ص ٢١٢