جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٥٢ - غزل ٨٨ يا رب! سببى ساز كه يارم به سلامت
نمىباشد؛ زيرا اگرم در غم عشقت نسوزى، قابليّت ديدارت را نخواهم يافت؛ پس چرا از جور و جفايت بنالم، كنايه از اينكه: هرچه زودتر مرا از من بگير، تا با تو انس برقرار كنم. در جايى مى گويد:
|
در غمِ خويش، چنان شيفته كردى بازم |
كز خيال تو، به خود باز نمى پردازم |
|
|
عهد كردى كه بسوزى ز غمِ خويش مرا |
هيچ غم نيست، تو مى سوز، كه من مى سازم |
|
|
آنچنان بر دلِ من، نازِ تو خوش مى آيد |
كه حلالت بكنم، گر بُكشى از نازم |
|
|
اگر از دامِ خودم نيز خلاصى بخشى |
هم به خاكِ سر كوىِ تو بُوَد پروازم[١] |
|
محبوبا! مرا در خلقت نورى ازلى اوّليه به حقيقتِ ملكوتىام آگاه ساختى، و شراب مشاهدات را از جمال و كمالت عنايت فرمودى؛ كه: «وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟!»[٢]: (و ايشان را بر خودشان گواه گرفت كه آيا من پروردگار شما نيستم؟- من «بَلى، شَهِدْنا»[٣]: (آرى، گواهى مى دهيم.) گفتم، و پيوسته تا روز قيامت از آن دم خواهم زد. به گفته خواجه در جايى:
|
هرگزم مِهرِ تو از لوح دل و جان نرود |
هرگز از ياد من آن سَروِ خرامان نرود |
|
|
آنچنان مهر توام در دل و جان جاى گرفت |
كه گَرَم سر برود، مهرِ تو از جان نرود |
|
|
از دماغ من سرگشته، خيالِ رُخ دوست |
به جفاى فلك و غصه دوران نرود |
|
|
در ازل بست دلم با سر زلفت پيوند |
تا ابد سر نكشد وَز سَرِ پيمان نرود[٤] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤١٠، ص ٣٣٠.
[٢] - اعراف: ١٧٢.
[٣] - اعراف: ١٧٢.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٨، ص ٢١٣.