جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٧٧ - غزل ٦٧ حسنت به اتفاق ملاحت، جهان گرفت
|
هر كه را اسرارِ حقّ آموختند |
مُهر كردند و دهانش دوختند |
|
|
مىخواست گُل، كه دم زَنَد از رنگ و بوى تو |
از غيرتِ صبا، نَفَسش در دهان گرفت |
|
كنايه از اينكه: هر عارفى كه بخواهد از جمال و كمال محبوب آن گونه كه مشاهده نموده سخنى بگويد، باد صبا و نفحات قدسى كه خود آن اسرار را از جانب محبوب براى او به ارمغان آوردهاند، با مرگ طبيعى يا محروم ساختن از كمال به گفتار او خاتمه مى دهد.
و ممكن است منظور خواجه از بيت، اشاره به كسانى باشد كه به افشاى اسرار الهى پرداختند، و بدين سبب گرفتار ناسزاگويى، و يا قتل و كشتار خود گشتهاند.
و يا بخواهد به علّتِ محجوب شدن خود اشاره كرده و بگويد: علّت مهجوريّت من، فاش نمودن اسرار بود.
|
چون لاله، كج نهاد كلاهِ طرب زِ كِبرْ |
هر داغدل، كه باده چون ارغوان گرفت |
|
محبوبا! كسى كه داغ عشق و محبّت تو در دلش كاشته شده، و باده تجلّيات آتشين جمالت را آشاميده، به مانند لاله، سرخ رو گشته و كلاه طَرَب و شادمانى كج بر سر مى نهد. كنايه از اينكه: از شوق توجّه به معشوق عنايتى به غير او نخواهد داشت؛ كه:
٥٥٢
«وَما أطْيَبَ طَعْمَ حُبِّكَ! وَما أعْذَبَ شِرْبَ قُرْبِكَ.»
[١]: (و چقدر طعم محبّتت خوش مزه و شراب قرب و نزديكىات گواراست!).
در واقع بخواهد با اين بيان تقاضاى چنين مشاهده اى را بنمايد و بگويد:
٥٥٣
«وَألْحِقْنا بِالْعِبادِ [بِعبِادِكَ] الَّذينَ هُمْ بِالْبِدارِ إلَيْكَ يُسارِعُونَ ... وَمَلَأْتَ لَهُمْ ضَمآئِرَهُمْ مِنْ حُبِّكَ، وَرَوَّيْتَهُمْ مِنْ
[١] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٥١.