جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٦٥ - غزل ٧٨ به كوى ميكده، هر سالكى كه ره دانست
|
اشك من، رنگ شفق يافت ز بىمهرى يار |
طالع بىشفقت بين كه در اين كار چه كرد[١] |
|
و بگويد:
|
ز گريه، مردم چشمم نشسته در خون است |
ببين كه در طلبت، حال مردمان چون است |
|
|
از آن زمان كه ز دستم برفت يار عزيز |
كنار ديده من همچو رودِ جيحون است |
|
|
چگونه شاد شود اندرونِ غمگينم |
به اختيار، كه از اختيار بيرون است[٢] |
|
و بگويد:
|
ياد باد آنكه سر كوى توام منزل بود! |
ديده را روشنى از خاك دَرَت حاصل بود |
|
|
آه ازاينجور وتظلّم كه دراين دامگه است! |
واى از آن عيش و تنعّم كه در آن محفل بود! |
|
|
در دلم بود كه بىدوست نباشم هرگز |
چه توان كرد؟ كه سعى من و دل باطل بود[٣] |
|
|
خوش آن نظر كه لبِ جام و روى ساقى را |
هلالِ يك شبه و ماهِ چارده دانست |
|
آرى، موجودات، جام تجلّيات ذاتى و اسماء و صفاتى محبوب مى باشند و او از كنار مظاهرش جلوه گرى نداشته و نخواهد داشت؛ كه: «أَلا! إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحِيطٌ»[٤]: (آگاه باشيد كه او بر هر چيزى احاطه دارد.) خواجه هم مى گويد: خوشا به حال كسى كه موجودات را پرتوى (هلال يكشبه) از كمالات حضرت معشوق، و ملكوت و حقيقت آنان را، جمال و حسن و كمال (ماه شب چهارده) او مى نگرد (با ديده دل)؛ كه: «وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ، وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ»[٥]: (و هيچ چيزى نيست مگر اينكه گنجينه هايش نزد ماست، و ما جز به اندازه معيّن آن را [به عالم خلق] فرو.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٦٩، ص ١٤٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٦، ص ٩٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٧١، ص ٢١٥.
[٤] - فصّلت: ٥٤.
[٥] - حجر: ٢١.