جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٦٠ - غزل ٦٥ جز آستان توام در جهان پناهى نيست
بخواهد بگويد:
|
باغبان گر پنج روزى صحبتِ گل بايدش |
بر جفاى خارِ هجران صبرِ بلبل بايدش |
|
|
اى دل! اندر بند زلفش از پريشانى منال |
مرغ زيرك چون به دام افتد، تحمّل بايدش |
|
|
رندِ عالم سوز را با مصلحت بينى چه كار؟ |
كارِ مُلْكَ است آن كه تدبير و تأمّل بايدش |
|
|
نازها ز آن نرگسِ مستانه مى بايد كشيد |
اين دل شوريده گر آن زلف و كاكل بايدش[١] |
|
|
غلام نرگس جمّاشِ آن سَهىْ سروم |
كه از شراب غرورش، به كس نگاهى نيست |
|
من غلام و بنده چشمان و جمال دلربا و جذّاب محبوبِ سروْ قامت و زيبايى مىباشم، كه مست حسن و كمالات خويش بوده و جز به خود نمى نگرد، و گفتارش «إِنَّنِي أَنَا اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا أَنَا»[٢]: (براستى كه منم خداوندى، كه معبودى جز من نيست.) مىباشد. گله اى است عاشقانه از حضرتش، بخواهد بگويد:
|
اى كه در كشتنِ ما هيچ مدارا نكنى! |
سود و سرمايه بسوزىّ و محابا نكنى |
|
|
دردمندانِ غمت زَهْرِ هلاهل دارند |
قصد اين قوم خطر باشد، هين تا نكنى! |
|
|
رنج ما را كه توان بُرد به يك گوشه چشم |
شرط انصاف نباشد كه مداوا نكنى |
|
|
نَقْلِ هر جور كه از خُلقِ كريمت گويند |
قول صاحب غرضان است، تو اينها نكنى[٣] |
|
لذا مى گويد:
|
مباش درپى آزار و هرچه خواهى كن |
كه در طريقت ما، غير از اين گناهى نيست |
|
محبوبا! هرچه مى خواهى با ما بكن، ولى به مفارقت خويش آزارمان مده و شكسته دل مساز، كه آن را خود براى عشقانت گناهى عظيم مى دانى. به گفته.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٠، ص ٢٥٣.
[٢] - طه: ١٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٣٤، ص ٣٨٣.