جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٨ - غزل ٦٤ عيب رندان مكن اى زاهد پاكيزه سرشت!
و ممكن است مراد خواجه از مصرع دوّم اين باشد: كه چنين سرى جز براى خاك شدن به كار ديگرى نمى آيد.
و يا آنكه: چنين سرى براى مردن و بر خِشتِ لَحَد قرار گرفتن سزاوار است، باز با اين بيان اشاره به نادانى زاهد كرده؛ لذا مى گويد:
|
نااميدم مكن از سابقه، از روز ازل |
تو چه دانى كه پسِ پرده، كه خوب است و كه زشت |
|
اى زاهد واى كسى كه نمى توانى عشق ورزى مرا به دوست ببينى! از سابقهاى كه در ازل با او داشتم نااميدم مكن؛ كه: «وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟!»[١]: (و ايشان را بر خودشان گواه گرفت كه آيا من پروردگار شما نيستم؟) حضرت حقّ را نه تنها من، كه تو نيز «بَلى، شَهِدْنا»[٢]: (بله، گواهى مى دهيم.) گفتى، و اكنون نمى دانى و از آن معنى بىخبرى و نمى توانى خود را بازشناسى. به گفته خواجه در جايى:
|
هر كه شد محرم دل، در حرم يار بماند |
وآن كه اين كار ندانست، در انكار بماند |
|
|
جز دلم كو ز ازل تا [به] ابد عاشق اوست |
جاودان كس نشنيدم كه در اين كار بماند[٣] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
هر كه را با خطِ سبزت سَرِ سودا باشد |
پاى از اين دايره بيرون ننهد تا باشد[٤] |
|
و نيز مى گويد:
|
هرگزم مهر تو از لوحِ دل و جان نرود |
هرگز از ياد من آن سَرْوِ خرامان نرود |
|
|
در ازل بست دلم با سر زلفت پيوند |
تا ابد سر نكشد وز سر پيمان نرود[٥] |
|
[١] ( ١، ٢) اعراف: ١٧٢.
[٢] ( ١، ٢) اعراف: ١٧٢.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٣، ص ٢١٠.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٧، ص ٢١٣.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٨، ص ٢١٣.