جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢١ - غزل ٦١ يا رب! آن شمع شب افروز زكاشانه كيست؟
داد. حال نمى دانم «دُرّ يكتاى كه و گوهر يكدانه كيست؟».
بخواهد بگويد:
٤٩٠
«أسْأَلُكَ بِسُبُحاتِ وَجْهِكَ وَبِأنْوارِ قُدْسِكَ، وَأبْتَهِلُ إلَيْكَ بِعَواطِفِ رَحْمَتِكَ وَلَطآئِفِ بِرِّكَ، أنْ تُحَقِّقَ ظَنّى بِما اؤَمِّلُهُ مِنْ جَزيلِ إكْرامِكَ وَجَميلِ إنْعامِكَ، فِى الْقُرْبى مِنْكَ وَالزُّلْفى لَدَيْكَ وَالتَّمَتُّعِ بِالنَّظَرِ إلَيْكَ.»
[١]: (به انوار [و يا عظمت] روى [اسماء و صفات]، و به انوار [مقام ذات] پاك و مقدّست، از تو درخواست نموده، و به عواطف مهربانى و لطائف احسانت تضرّع و التماس مى نمايم، كه گمان مرا به آنچه از بخشش فراوان و انعام نيكويت، در قرب به تو و نزديكى و منزلت يافتن در نزدت و بهره مندى از مشاهدهات آرزومندم، تحقّق بخشى.- بخواهد بگويد:
|
به عنايت نظرى كن كه منِ دلشده را |
نرود بىمَدَدِ لطف تو كارى از پيش |
|
|
آخراى پادشهِ حُسن و ملاحت! چه شود؟ |
گر لبِ لعلِ تو ريزد نمكى بر دل ريش |
|
|
پرسشِ حالِ دلِ سوخته كن بَهْرِ خدا |
نيست از شاه عَجَب گر بنوازد درويش[٢] |
|
|
آن مِىِ لعل، كه ناخورده مرا كرد خراب |
همنشين كه و همكاسه و پيمانه كيست؟ |
|
كجاست و با چه كس همنشين است؟ آن معشوق بىنظير در جمالى كه هنوز نديده بودمش خرابم نمود، و محروم از مشاهدهاش گردانيده، و در خمارىام نشانيد. بخواهد بگويد:
|
ز تابِ آتشِ دورى، شدم غَرْقِ عَرَق چون گل |
بياراى بادِ شبگيرى! نسيمى ز آن عَرَقْ چينم |
|
|
جهان پيرى است بىبنياد، از اين فرهاد كُش فرياد! |
كه كرد افسون و نيرنگش، ملول از جان شيرينم |
|
[١] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٤، ص ٢٥٥.