جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٥٥ - غزل ٦٥ جز آستان توام در جهان پناهى نيست
غزل ٦٥ [: جز آستان توام در جهان پناهى نيست ...]
|
جز آستان توام در جهان پناهى نيست |
سَرِ مرا بجز اين در، حواله گاهى نيست |
|
|
عدو چو تيغ كشد، من سپر بيندازم |
كه تير ما بجز از ناله اىّ و آهى نيست |
|
|
چرا ز كوى خرابات روى برتابم |
كزين بِ هْام به جهان، هيچ رسم و راهى نيست |
|
|
زمانه گر فكند آتشم به خرمنِ عمر |
بگو: بسوز، كه بر من، به برگ كاهى نيست |
|
|
غلام نرگس جمّاشِ آن سَهىْ سروم |
كه از شراب غرورش، به كس نگاهى نيست |
|
|
مباش درپى آزار و هرچه خواهى كن |
كه در طريقت ما، غير از اين گناهى نيست |
|
|
عنان كشيده رواى پادشاهِ كشورِ حُسن! |
كه نيست بر سر راهى كه دادخواهى نيست |
|
|
عقابِ جور گشاده است بال در همه شهر |
كمانِ گوشه نشينىّ و تيرِ آهى نيست |
|
|
چنين كه در همه سو دامِ راه مى بينم |
بِهْ از حمايتِ زُلف توام پناهى نيست |
|
|
چو پيش گيرىِ راهش كنم، چه چاره كنم |
دل گسسته عنان را، كه روبه راهى نيست؟ |
|
|
خزينه دل حافظ، به زلف و خال مده |
كه كارهاى چنين، حَدِّ هر سياهى نيست |
|