جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٥٧ - غزل ٦٥ جز آستان توام در جهان پناهى نيست
١١٢٥
غِبْتَ حَتّى تَحْتاجَ إلى دَليلٍ يَدُلُّ عَلَيْكَ؟! وَمَتى بَعُدْتَ حَتّى تَكُونَ الْآثارُ هِىَ الَّتى تُوصِلُ إلَيْكَ؟! عَمِيَتْ عَيْنٌ لاتَراكَ [تَزالُ] عَلَيْهَا رَقيباً، وَخَسِرَتْ صَفْقَةُ عَبْدٍ لَمْ تَجْعَلْ لَهُ مِنْ حُبِّكَ نَصيباً.»
[١]: (آيا براى غير تو آن چنان ظهورى است كه براى تو نيست تا آن آشكار كننده تو باشد؟ چه هنگام غايب بوده اى تا محتاج آن باشى كه راهنمايى بر تو رهنمون شود؟ و كى دور بوده اى تا آثار و مظاهر مرا به تو واصل سازد؟! كور است چشمى كه همواره تو را بر خويش نگاهبان و مراقب نبيند! و زيان برده معامله بنده اى كه براى او از محبّت و دوستى خويش سهم و بهره اى قرار ندادهاى.- نيز: «إِنَّا لِلَّهِ، وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ.»[٢]: (براستى ما از آن خداييم و تنها به سوى او بازگشت مى كنيم.).
و چگونه مى توان به جز تو پناه برد، در حالى كه در تمامى لحظات و آنات پناه دهنده من تو مى باشى، و فطرتم و تمامى انبياء و اولياء : مرا به جناب تو دعوت مىنمايند؛ كه: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً، فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها»[٣]: (پس استوار و مستقيم رويت را به سوى دين نما، همان سرشت خدايى كه همه مردم را بر آن آفريد.) و نيز: «فَفِرُّوا إِلَى اللَّهِ، إِنِّي لَكُمْ مِنْهُ نَذِيرٌ مُبِينٌ»[٤]: (پس به سوى خدا بگريزيد، همانا من بيم دهنده آشكارى از جانب او به سوى شمايم.- به گفته خواجه در جايى:
|
سر سوداى تو اندر سَرِ ما مى گردد |
تو ببين در سر شوريده چه ها مى گردد |
|
|
هر كه دل در خَمِ چوگانِ سَرِ زلف تو بست |
لاجرم گوى صفت بىسر و پا مى گردد |
|
|
هرچه بيداد و جفا مى كند آن دلبرِ ما |
همچنان در پى او دل به وفا مى گردد |
|
|
دل حافظ چو صبا بر سر كوى تو مقيم |
دردمندى است به امّيد دوا مى گردد[٥] |
|
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.
[٢] - بقره: ١٥٦.
[٣] - روم: ٣٠.
[٤] - ذاريات: ٥٠.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨١، ص ٢٢١.