جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٤٨ - غزل ٧٦ صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
نمىنمايم؟ فرمود: تا تو در ميانى، كجا امكان دارد به حقيقت و ملكوت جهان هستى و من راه يابى؟ لذا مى گويد:
|
گر طمع دارى از آن جام مُرَصَّع، مىلعل |
دُرّ و ياقوت به نوكِ مژهات بايد سُفت |
|
اى خواجه! چنانچه شراب دو آتشه و عقيقى و مشاهده جمال محبوب را مىطلبى، و آرزوى مشاهده او را دارى، بايد به جاى اشك، خون بگريى، تا دلت جلا و صفا يابد و حجابهاى ميان تو و او از ميان برود؛ كه:
٦٢٤
«فَبِعِزَّتِكَ يا سَيّدى وَمَوْلاىَ! اقْسِمُ صادِقاً لإنْ تَرَكْتَنى ناطِقاً ... لأبْكيَنَّ عَلَيْكَ بُكآءَ الْفاقِدينَ»
[١]: (پس اى سرور و آقاى من! به عزّت و سرافرازىات صادقانه سوگند ياد مى كنم كه اگر [زبان] مرا گويا گذارى ... همانا بسان گريستن [عزيز] از دست دادگان بر تو خواهم گريست.) در جايى پس از دست يافتن به آرزوى خود مى گويد:
|
سَمَن بويان غبار غم چو بنشينند بنشانند |
پرى رويان قرار از دل چو بستيزند بستانند |
|
|
به فتراك جفا جانها چو بر بندند بر بندند |
ز زلف عنبرين جانها چو بفشانند، بفشانند |
|
|
به عمرى يك نفس با ما چو بنشينندبرخيزند |
نهال شوق در خاطر چو برخيزند، بنشانند |
|
|
چو منصور از مراد آنان كه بردارند، بردارند |
كه با اين درد اگر در بند درمانند، درمانند[٢] |
|
|
تا ابَد بوى محبَت به مشامش نرسد |
هركه خاك درِ ميخانه به رُخساره نَرُفت |
|
اى خواجه! تا بندگى و خاكسارى به درگاه حضرت محبوب نشان ندهى، هرگز بويى از محبّت «يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ»[٣]: (خداوند آنها را دوست دارد و ايشان نيز خداوند را دوست دارند.) او به مشام جانت نخواهد رسيد، كه:
٧٣١
«ما تَقَرَّبَ إلَىَّ عَبْدٌ بِشَى ءٍ أحَبَّ إلَىَّ مِمَّا
[١] - اقبال الاعمال: ص ٧٠٨.
[٢] - ديوان حافظ چاپ قدسى غزل ٢٠٩ ص ١٧٤.
[٣] - مائده: ٥٤.