جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٣٨ - غزل ٧٤ صبا! اگر گذرى افتدت به كشور دوست
برانى، از تو جدا نشده، و از اظهار دوستى به درگاهت دست برنخواهم داشت.) به گفته خواجه در جايى:
|
آن كه پا مالِ جفا كرد چو خاكِ راهم |
خاك مى بوسم و عُذرِ قدمش مى خواهم |
|
|
من نه آنم كه به جور از تو بنالم، حاشا! |
چاكرِ معتقد و بنده دولْت خواهم |
|
|
ذرّه خاكم و در كوىِ توام وقتْ خوش است |
ترسم اى دوست! كه بادى ببرد ناگاهم |
|
|
بستهام در خَمِ گيسوى تو امّيدِ دراز |
آن مبادا كه كند دستِ طلب، كوتاهم[١] |
|
|
چه باشد ار شود از قيدِ غم، دلش آزاد |
چو هست حافظِمسكين، غلام وچاكرِ دوست؟ |
|
محبوبا! چه مى شود غلام و بنده خاكسار و مخلص خود را از قيد غمِ هجران رها، و به وصالت نايل گردانى؟ كه:
٦١٨
«اطْلُبْنى بِرَحْمَتِكَ، حَتّى أصِلَ إلَيْكَ.»
[٢]: (با رحمتت مرا بطلب تا به تو پيوسته و به وصالت نايل آيم.- به گفته خواجه در جايى:
|
چه بودى، ار دل آن ماه، مهربان بودى |
كه كارِ ما نه چنين بودى، ار چنان بودى |
|
|
براتِ خوشدلى ما چه كَم شدى يا رب! |
گرش نشانِ امان، از بَدِ زمان بودى؟ |
|
|
گَرَم زمانه سرافراز داشتىّ و عزيز |
سريرِ عزّتم آن خاكِ آستان بودى[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨٣، ص ٢٨٥.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٥٦، ص ٣٩٨.