جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٣٧ - غزل ٧٤ صبا! اگر گذرى افتدت به كشور دوست
با اين بيان بگويد:
|
زهى خجسته زمانى كه يار بازآيد! |
به كامِ غمزدگان غمگسار باز آيد |
|
|
در انتظار خدنگش همى طپد دل صيد |
خيال آنكه به رسمِ شكار بازآيد |
|
|
دلى كه با خمِ زُلْفَين او قرارى داد |
گمان مبر كه دگر با قرار بازآيد[١] |
|
|
اگرچه دوست به چيزى نمى خرد ما را |
به عالَمى نفروشيم مويى از سَرِ دوست |
|
اگرچه حضرت دوست به بندگان عاشقش عنايتى ندارد و به حسابمان نمىآورد، و بايد هم چنين باشد؛ ولى هرگزش فراموش نخواهيم كرد. چرا چنين نباشد، كه او غنىّ بالذّات و ما فقير على الاطلاق مى باشيم؛ كه:
«يا أيُّهَا النّاسُ! أنْتُمُ الْفُقَرآءُ إلَى اللّهِ، وَاللّهُ هُوَ الْغَنىُّ الْحَميد»
[٢] (اى مردم! همه شما فقيران و نيازمندان درگاه خداوند هستيد و تنها خداست كه بىنياز ستوده مى باشد.- نيز:
٦١٥
«إلهى! أنَا الْفَقيرُ فى غِناىَ، فَكَيْفَ لاأكُونُ فَقيراً فى فَقْرى؟!»
[٣]: (معبودا! من در غنا و بىنيازى خويش فقير و درماندهام، پس چگونه در فقر و نادارىام فقير نباشم؟!- همچنين:
٦١٦
«أنْتَ الْغَنِىُّ بِذاتِكَ أنْ يَصِلَ إلَيْكَ النَّفْعُ مِنْكَ، فَكَيْفَ لاتَكُونُ غَنِيّاً عَنىّ؟!»
[٤]: (تو به ذات خويش از آن بىنيازى كه نفعى از تو، به تو رسد، پس چگونه از من بىنياز نباشى؟!) پس ما كه با همه وجود نياز به او داريم، همواره به يادش مى باشيم، و گوشه اى از عنايات و ذرّه اى از ديدارش را به عالم نمى فروشيم كه:
٦١٧
«فَوَعِزَّتِكَ يا سَيِّدى لَوِ انْتَهَرْتَنى، ما بَرِحْتُ عَنْ [مِنْ] بابِكَ، وَلا كَفَفْتُ عَنْ تَمَلُّقِكَ.»
[٥] (پس به عزّت و سرافرازىات سوگند- اى سرور من!- اگر مرا از درگاهت.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨٢، ص ٢٢٢.
[٢] - فاطر: ١٥.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨.
[٤] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.
[٥] - اقبال الاعمال: ٦٩.