جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢١٧ - غزل ٨٤ بحرى است بحر عشق كه هيچش كناره نيست
(براستى براى خداوند در روزهاى عمر شما نسيمهايى است هان! چشم به راه آنها باشيد.- به گفته خواجه در جايى:
|
رندى آموز و كَرَم كن كه نه چندين هنر است |
حَيَوانى كه ننوشد مِى و انسان نشود |
|
|
گوهر پاك ببايد كه شود قابِل فيض |
ورنه هر سنگ و گُلى، لُؤلُؤ و مرجان نشود |
|
|
هركه در پيش بُتان بر سر جان مى لرزد |
طالبِ چشمه خورشيدِ درخشان نشود[١] |
|
|
نَگْرِفت در تو گريه حافظ به هيچ روى |
حيران از آن دلم كه كم از سنگِ خاره نيست |
|
اين بيت گله اى است عاشقانه. آرى، بى اعتنايى و سنگدلى معشوق به عاشق، سبب شعله ور شدن آتش عشق او مى گردد، و هرچه بر افروخته تر و سوخته تر شود، سريعتر به مطلوب خود نايل مى گردد، و خواسته معشوق از بىعنايتىاش به عاشق همين است، كه هرچه زودتر به فناى خويش راه يابد.
خواجه هم مى خواهد بگويد: محبوبا! اشك ديدگانم نتوانست در تو اثر نمايد و از دورىات رهايى بخشد؛ زيرا نظرت بر آن است كه با اين كار (هجران) مرا از خويش بستانى و از هر چيز جز خودت آزاد بنمايى. به گفته خواجه در جايى:
|
رو بر رَهَش نهادم و بر من، گذر نكرد |
صد لطف چشم داشتم و يك نظر نكرد |
|
|
سيل سرشك ما، ز دلش كين بدر نبرد |
در سنگِ خاره، قطره باران اثر نكرد |
|
|
ماهىّ و مرغ، دوش نخفت از فغان من |
وآن شوخ ديده بين كه سر از خواب بر نكرد |
|
|
جانا! كدام سنگدلِ بىكفايت است |
كو پيش زخمِ تيغِ تو، جان را سپر نكرد؟! |
|
|
شوخى نگر كه مرغِ دلِ بال و پر كباب |
سوداىِ خامِ عاشقى، از سر بدر نكرد[٢] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٠، ص ١٩٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩٦، ص ١٦٥.