جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٥٥ - غزل ١١٤ تا كى بود ميانه اهل كتاب بحث
خواجه در اين غزل، در بيان آن نيست كه درس و كتاب و بحث را بايد كنار گذاشت و عالِم نشد، بلكه در مقام اين است كه بگويد: من دانستهام با اين امور، مشكل غرض غايى از خلقت حلّ نخواهد شد (و حقاً چنين است، لذا در بيت چهارم به حالت منتظره خود نسبت به امر فوق اشاره مى فرمايد- مىگويد:
|
تا كى بُوَد ميانه اهلِ كتاب بحث |
خوش وقتِ آن كه نيستش از هيچ باب بحث! |
|
تا به كى اهل قرآن شريف و يا مكاتيب ديگر بنشينند و بحثِ اين را كنند كه خلقت عالم براى چه و چيست؟ وقت آن سالك عاشقى خوش باد كه به حقيقت امر پى برده، و شناساى حضرت دوست گرديده، و انسى با او بر قرار كرده، و ديگر بحثى در سر اين امر ندارد!.
و ممكن است منظور خواجه از «اهل كتاب» آنان باشند، كه مباحث علمى را دنبال مى كنند. بخواهد بگويد: تنها با تحصيل و تدريسِ تفسير، حكمت، فقه و ساير علوم، و همچنين عمل به ظواهر احكام و اخلاقيّاتِ اسلام به كمالات عاليه انسانيّت نمى توان دست يافت؛ در حديث عنوان بصرى آمده:
«لَيْسَ الْعِلْمُ بِالتَّعَلُّمِ، إنَّما هُوَ نُورٌ يَقَعُ فى قَلْبِ مَنْ يُريدُ اللّهِ- تَبارَكَ وَتَعالى- أنْ يَهْدِيَهُ، فَإنْ أرَدْتَ الُعِلْمَ، فَاطْلُبْ أوّلًا فى نَفْسِكَ حَقيقَةَ الْعُبُوديَّةِ»[١]
: (دانش با آموختن و ياد گرفتن حاصل نمى شود، همانا آن نورى.
[١] - بحار الانوار، ج ١، ص ٢٢٤.