جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٥٧ - غزل ١١٤ تا كى بود ميانه اهل كتاب بحث
٨٧٥
«إلهى وَسَيّدى وَمَوْلاىَ وَربّى! صَبَرْتُ عَلى عَذابِكَ، فَكَيْفَ أصْبرُ عَلى فِراقِكَ، وَهَبْنى صَبَرْتُ عَلى حَرّ نارِكَ، فَكَيْفَ أصْبِرُ عَنِ النَّظَرِ إلى كَرامَتِك؟»
[١]: (اى معبود و سرور و آقا و پروردگار من! [گيرم] بر عذابت شكيبا باشم، پس چگونه بر فراق و دورىات صبر كنم؟ و گيرم كه بر سوز آتش [جهنّم] تو صابر باشم، چگون [بر دورى] از نگريستن به كرامت و بزرگوارى و بخششت شكيبائى ورزم؟!).
پس اى فقيه و عالمى كه از عذاب جهنم سخن مى گويى! به خود زحمت آن گفتار را براى من مده، راهنماى به شناسايى او شو، تا آنچه او برايم مى خواهد، در كامم شيرين باشد.
|
چشمم شمارد انْجُم وز آن ماهْ دم زنم |
همچون منجّمى كه كند ز آفتاب بحث |
|
مىخواهد بگويد: پس از اينكه بر من روشن شد كه از درس و بحث كارى ساخته نيست و رهنمون به توام نمى شوند، در انتظار ديدارت آن قدر ستاره مى شمارم و سخن از حضرتت مى گويم، تا جمال دل آرايت را مشاهده نمايم. در جايى مى گويد:
|
من كه باشم كه بر آن خاطِرِ عاطِر گذرم؟ |
لطفها مى كنى اى خاكِ دَرَت تاجِ سرم! |
|
|
همّتم بدرقه راه كن اى طايرِ قدس! |
كه دراز است رهِ مقصد و من نوسفرم |
|
|
اى نسيمِ سحرى! بندگىِ ما برسان |
كه فراموش مكن وقتِ دعاىِ سحرم |
|
|
خُرّم آن روز كز اين مرحله، بر بندم رَخْت |
وز سر كوىِ تو پرسند رفيقان، خبرم |
|
|
راهِ خلوتگه خاصّم بنما تا پس از اين |
مِى خورم با تو و ديگر غمِ دنيا نخورم[٢] |
|
و ممكن است بخواهد خبر از نايل شدنش به مقصد بدهد و بگويد: محبوبا! درس و بحث مرا رهنمون به جنابت نشدند، عاشقى را اختيار نمودم، تا به عالم امر و ملكوت موجودات راه يابم، و عطرت را با آنها مشاهده نمايم، حال به هر ستاره و.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٧٠٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥١، ص ٣٣٠.