جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٥٧ - غزل ٧٧ گر ز دست زلف مشكينت خطايى رفت، رفت
|
گر دست دهد خاكِ كفِ پاىِ نگارم |
بر لَوْحِ بَصَر خَطّ غُبارى بنگارم |
|
|
پروانه اوگر برسد در طَلَبِ جان |
چون شمع، همان دم به دمى جان بسپارم |
|
|
حافظ! لبِ لعلش، چو مرا جان عزيز است |
عمرى بود آن لحظه كه جان را به لب آرم[١] |
|
امّا ملامت خاطر و گرفتگى در ميان من و سخن چينان، كه نمى گذارند به كار عاشقىام آسوده خاطر باشم، امرى است طبيعى. به گفته خواجه در جايى:
|
مرا به رندى و عشق آن فُضول عيب كند |
كه اعتراض بر اسرار علم غيب كند |
|
|
كمال صدق و محبّت ببين، نه نقص گناه |
كه هركه بىهنر افتد، نظر به عيب كند[٢] |
|
لذا مى گويد:
|
عيبِ حافظگو مكن زاهد! كه رفت از خانقاه |
پاىِ آزادان چه بندى؟ گر به جاى رفت، رفت |
|
زاهدا! مگويم: كه چرا از طريقه ما دست كشيدى و رفتى؟ آزاد مردان، پاى بست خواست حضرت دوست مى باشند، و او از عاشقانش بندگى خالصانه و توجّه كامل به خود را مى خواهد، لذا مى فرمايد: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً، فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها، لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ، ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ، وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ»[٣]: (پس استوار و مستقيم روى [و تمام وجود] خويش را به سوى دين نما، اين همان دين استوار است ولى اكثر مردم [از اين حقيقت] آگاه نيستند.) به گفته خواجه در جايى:
|
اگر به باده مُشكين دلم كشد، شايد |
كه بوى خير ز زهد و ريا نمى آيد |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٣٥، ص ٣١٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٢، ص ١٩٧.
[٣] - روم: ٣٠.