جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٨٠ - غزل ٦٧ حسنت به اتفاق ملاحت، جهان گرفت
تابش ماه و خورشيد مى خواهد آن را كتابى گويا و درس دهنده به سالكين راه خدا بشمار آورد و بگويد: تا سالك با مجاهدات و اعمال عبادى و توجّهات به معبود حقيقى پخته نشود، نمىتواند از شراب زُلال عقيقىِ تجلّيات محبوب بنوشد. در جايى مى گويد:
|
به خطّ و خالِ گدايان، مده خزينه دل |
به دستِ شاهْ وشى دِهْ كه محترم دارد |
|
|
نه هر درخت، تحمّل كند جفاىِ خزان |
غلامِ همّت سروم كه اين قدم دارد |
|
|
زسِرِّ غيب كس آگاه نيست، قصّه مخوان |
كدام محرمِ دل، رَهْ در اين حرم دارد؟! |
|
|
ز جيب خرقه حافظ، چه طَرْف بتوان بست |
كه ما صمد طلبيديم و او صَنَم دارد[١] |
|
كنايه از اينكه: اى خواجه! اگر هجران گريبان گيرت شده، علّت آن است كه مراقبه و ياد او از نظرت افتاده.
|
مِىْ ده، كه هر كه آخِرِ كار جهان بديد |
از غم، سبك برآمد و رَطْلِ گِران گرفت |
|
محبوبا! مرا با ياد پرشور خود، از توجّه به غير خويش بازدار، تا بدانم و مشهودم گردد كه آخر كار جهان به تو رجوع نمودن است؛ كه: «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ»[٢]: (ما از آن خداييم و تنها به سوى او بازگشت مى كنيم.- از غم كم و زياد عالم طبيعت و نظر به پست و بلنديها و هجر و وصل آن نجات يابم. به گفته خواجه در جايى:
|
شراب تلخ مى خواهم كه مرد افكن بود زورش |
كه تا يك دم بياسايم، ز دنيا و شر و شورش |
|
|
نگه كردن به درويشان، منافىّ بزرگى نيست |
سليمان با چنان حشمت، نظرها بود با مورش[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩١، ص ١٦٢.
[٢] - بقره: ١٥٦.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٤١، ص ٢٦٠.