جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٣٩ - غزل ١٠٠ روشن از پرتو رويت، نظرى نيست كه نيست
|
تا دَمْ از شامِ سر زلف تو هر جا نزند |
با صبا گفت و شنيدم، سحرى نيست كه نيست |
|
محبوبا! در هر سحر با نفحات جان بخشت كه براى عاشقانت پيامها مى آورند گفتگوها دارم تا مبادا از ظلمت عالم طبيعتشان سخن گويند و خاطرشان را ناشاد سازند. تقاضاى من از نسيمهاى قدسىات اين است كه پرده از تاريكيهاى كثرات بردارند و تو را كه با آنان مى باشى، بدون هيچ حجابى به ايشان بنمايانند، كنايه از اينكه: خواسته من هم چنين است. به گفته خواجه در جايى:
|
هر كه او يك سَرِ مو پند مرا گوش كند |
همچو من حلقه گيسوى تو در گوش كند |
|
|
گر ببيند دَهَنِ تنگ تو، معصوم زمان |
باده بر يادِ لبت همچو شكَر، نوش كند |
|
|
در چمن سوى گُل و سوسن و نرگس بگذر |
تا زبانِ همه را حُسن تو خاموش كند |
|
|
بستر از لاله و گُل ساخت صبا تا كه مگر |
ياسَمَن سُنبلِ زُلفِ تو در آغوش كند[١] |
|
|
من از اين طالعِ شوريده به رنجم، ور نه |
بهرهمند از سرِ كويت، دگرى نيست كه نيست |
|
دلبرا! رنجش خاطرم از اين نيست كه از مشاهدهات بىنصيبم زيرا كسى نيست كه، دانسته و ندانسته، از ديدارت بىبهره باشد؛ كه:
٥٩٣
«وَأنْتَ الَّذى لا إله غَيْرُكَ، تَعَرَّفْتَ لِكُلّ شَى ءٍ، فَما جَهِلَكَ شَى ءٌ، وَأنْتَ الَّذى تَعَرَّفْتَ إلَىَّ فى كُلّ شَى ءٍ، فَرَأَيْتُكَ ظاهِراً فى كُلّ شَى ءٍ، وَأنْتَ الظّاهِرُ لِكُلّ شَى ءٍ.»
[٢]: (و تويى كه معبودى جز تو نيست، خود را به همه اشياء شناساندى، پس چيزى به تو جاهل نيست، و تويى كه خويش را در همه چيز به من شناساندى، پس تو را آشكار و هويدا در هر چيز ديدم، و تويى آشكار و پيدا براى هر چيز)، بلكه درد و رنج من از بخت شوريدهام مى باشد كه چرا همواره بايد در حجاب كثرات باقى بمانم وتوجّه به توجّهم نداشته باشم، و تو نيز مرا از آن رهايى نبخشى. در جايى مى گويد:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨٥، ص ٢٢٤.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.