جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٤٧ - غزل ١٠١ كس نيست كه افتاده آن زلف دو تا نيست
غزل ١٠١ [: كس نيست كه افتاده آن زُلفِ دو تا نيست ...]
|
كس نيست كه افتاده آن زُلفِ دو تا نيست |
در رهگذرى نيست كه دامى ز بلا نيست |
|
|
روى تو مگر آينه لطف الهى است |
حقّا كه چنين است و در اين، روى و ريا نيست |
|
|
زاهد دَهَدَم توبه ز روىِ تو، زهى روى! |
هيچش ز خدا شرم و ز روىِ تو حيا نيست |
|
|
نرگس طلبد شيوه چشم تو، زهى چشم! |
مسكين، خبرش از سر و در ديده حيا نيست |
|
|
از بهرِ خدا زلف ميآراى كه ما را |
شب نيست كه صد عربده با بادِصبا نيست |
|
|
باز آى كه بىروى تواى شمع دلفروز! |
در بزمِ حريفان، اثرِ نور و ضيا نيست |
|
|
دى مى شد و گفتم: صنما! عهد بجا آر |
گفتا: غلطاى خواجه! در اين عهد، وفا نيست |
|
|
تيمار غريبان، سبب ذكرِ جميل است |
جانا! مگر اين قاعده در شهر شما نيست؟ |
|
|
چون چشم تو دل مى برد از گوشه نشينان |
دنبال تو بودن، گُنه از جانب ما نيست |
|
|
گر پير مغان مرشدِ ما شد چه تفاوت |
در هيچ سرى نيست كه سِرّى ز خدا نيست |
|
|
گفتن بَرِ خورشيد: كه من چشمه نورم |
دانند بزرگان كه سزاوارِ سَها نيست |
|
|
عاشق چه كندگر نخورد تيرِ ملامت |
با هيچ دلاور، سپرِ تيرِ قضا نيست |
|
|
در صومعه زاهد و در خلوتِ صوفى |
جز گوشه ابروى تو، محرابِ دعا نيست |
|
|
اى چنگ فرو برده به خونِ دلِ حافظ! |
فكرت مگر از غيرتِ قرآن خدا نيست |
|