جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١١٧ - غزل ٧٢ ساقيا! آمدن عيد، مبارك بادت!
دريافت جوائز روز عيد نموده مى گويد:
|
گُل دربر و مِىْ در كف و معشوقه به كام است |
سلطان جهانم به چنين روز غلام است |
|
|
گو: شمع ميآريد در اين جمع كه امشب |
در مجلس ما، ماهِ رُخِ دوست تمام است |
|
|
در مجلس ما عِطر ميآميز كه جان را |
هر لحظه ز گيسوى تو خوشبوىْ مشام است |
|
|
حافظ! منشين بىمى و معشوق زمانى |
كايّام گل و ياسمن و عيد صيام است[١] |
|
|
در شگفتم كه در اين مدّتِ ايّامِ فراق |
برگرفتى ز حريفان دل و دل مى دادت |
|
محبوبا! عجب آن نيست كه معشوق از عاشق روى برگرداند و به او بىاعتنا باشد؛ زيرا رفتار معشوق با عاشق همواره چنين بوده. شگفت آن است كه با تمامى بى اعتناييهايت به فريفته هجران كشيده خويش، وى دل از تو برندارد و بيش از پيش محبّت به جنابت ورزد. بخواهد با اين بيان بگويد:
|
آن كه پامالِ جفا كرد چو خاك را هم |
خاك مى بوسم و عُذرِ قدمش مى خواهم |
|
|
من نه آنم كه به جور از تو بنالم، حاشا! |
چاكرِ معتقد و بنده دولتْ خواهم |
|
|
بستهام در خَمِ گيسوى تو امّيدِ دراز |
آن مبادا كه كند دستِ طلب، كوتاهم[٢] |
|
و ممكن است بخواهد بگويد: در هجرت از عاشقانت آنچه داشتند از عوالم عنصرى و خاكى، ستانيدى و به نابودى كشيده شدند و آنان را به ديدارت نپذيرفتى؛.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٦، ص ٧٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨٣، ص ٢٨٥.