جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٦٢ - غزل ٩٠ شربتى از لب لعلش نچشيديم و برفت
رحمتت را به روى اهل توحيدت مبند و مشتاقان خود را از مشاهده جمال نيكويت محجوب مگردان، بارالها، نفسى را كه با توحيدت گرامى داشتى، چگونه با پستى هجرانت خوار مى گردانى؟)
|
گويى از صحبتِ ما، نيك به تنگ آمده بود |
بار بر بست، به گَرْدش نرسيديم و برفت |
|
گويا محبوب مصاحبت با ما را روا نمى داشت كه به هجرانمان مبتلا ساخت. چرا چنين نباشد؟ كه ما بكلّى از خود و تعلّقات عالم طبيعت آزاد نشده بوديم؛ كه:
١٢٣٤
«أللّهُمَّ! إنّى أجِدُ سُبُلَ الْمَطالِبِ إلَيْكَ مُشْرَعَةً، ومَناهِلَ الرَّجآءِ لَدَيْكَ مُتْرَعَةً ... وَأنَكَ لاتَحْجُبُ عَنْ خَلْقِكَ، إلّا أنْ تَحْجُبَهُم [تَحْتَجِبْ] الأعْمالُ [الآمالُ] دُونَكَ.»
[١]: (خداوندا! براستى كه راههاى خواستههاى به سوى تو را روشن، و سرچشمه ها و آبشخورهاى اميدوارى در نزدت را پُر آب و لبريز مى يابم ... اينكه همانا تو از مخلوقاتت در حجاب و پرده نيستى، مگر آنكه كردارها و اعمال [و يا: آرزوها] يشان آنان را از تو محجوب سازد.- به گفته خواجه در جايى:
|
اگر از دام خودم نيز خلاصى بخشى |
هم به خاكِ سر كوى تو بُوَد پروازم |
|
|
حافظ ار جان ندهد بَهرِ تو چون پروانه |
پيش روى تو، چو شمعش به شبى بگدازم[٢] |
|
|
بس كه ما فاتحه و حِرْزِ يَمانى خوانديم |
وز پىاش سوره اخلاص دميديم و برفت |
|
چون حضرت معشوق مى گذشت و مى خواست به فراقمان مبتلا سازد، براى بقا و استمرار ديدار او در بدرقهاش چه بسيار «سوره فاتحه» و «حِرزِ يَمانى»[٣]: (كه در استجابت دعا اثرى خاص دارد.) و «سوره اخلاص» خوانديم، تا شايد بازگردد؛ ولى.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٦٧٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤١٠، ص ٣٠٤.
[٣] - بلد الامين كفعمى، ص ١٤٠.