جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠٧ - غزل ١٠٧ بى مهر رخت، روز مرا، نور نمانده است
|
مسلمانان! مرا وقتى دلى بود |
كه با وى گفتمى، گر مشكلى بود |
|
|
دلى همدرد و يارى، مصلحت بين |
كه استظهارِ هر اهلِ دلى بود |
|
|
به گردابى، چو مى افتادم از غم |
به تدبيرش، اميدِ ساحلى بود |
|
|
ز من ضايع شد اندر كوىِ جانان |
چه دامنگير يارب! منزلى بود؟ |
|
|
سرشكم در طلب، دُرها فشانيد |
ولى از وصل او، بى حاصلى بود[١] |
|
|
مىرفت خيالِ تو ز چشم من و مى گفت: |
هيهات از اين گوشه، كه معمور نمانده است! |
|
محبوبا! نه تنها رفتى و مرا در ناراحتى قرار دادى، كه خيالت نيز كه بدان دل خوش داشتم، به سبب طول هجران از نظرم برفت، و وقت رفتن به من مى گفت:
افسوس! كه خواجه با رفتن جانانش، به كلّى به خرابى پيوست؛ زيرا دلخوشىاش پس از وداع نمودن با محبوب، به خيال او بود، آن هم از او گرفته شد. بخواهد بگويد:
|
جانا! تو را كه گفت كه احوالِ ما مپرس؟ |
بيگانه گرد و قصّه هيچ آشنا مپرس |
|
|
هيچ آگهى ز عالمِ درويشىاش نبود |
آن كس كه با تو گفت: كه درويش را مپرس |
|
|
نقشِ حقوقِ صحبت و اخلاص و بندگى |
از لوحِ سينه محو كن و نامِ ما مپرس[٢] |
|
|
نزديك شد آن دم كه رقيبانِ تو گويند: |
دور از درت آن خسته رنجور نمانده است |
|
دلبرا! هجرانت به قدرى در من اثر گذاشت، كه نزديك است رقيبان تو (شيطان و اعوانش) هم بر حال من دلسوزى كنند. بخواهد با اين بيان بگويد:
|
اى خسروِ خوبان! نظرى سوىِ گدا كن |
رحمى به من سوخته بىسر و پا كن |
|
|
دردِ دلِ درويش و تمنّاىِ نگاهى |
ز آن چشمِ سِيَهْ، مست، به يك غمزه دوا كن |
|
|
با دلشدگان، جور و جفا تا به كى آخر؟ |
آهنگِ وفا، تركِ جفا، بَهْرِ خدا كن |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٦، ص ١٩٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٢١، ص ٢٤٧.