جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٨٣ - غزل ١٠٤ شنيدهام سخنى خوش كه پير كنعان گفت
[دنيا] منزل دادى كه گودالهاى نيرنگش را براى ما كنده، و با چنگالهاى آرزو ما را در دامهاى حيله خود در آويخته است، لذا از نيرنگهاى فريبش تنها به تو پناه آورده، و از فريفته شدن به آرايشهاى زيورش به تو چنگ زدهايم، زيرا دنيا طالبان خود را به هلاكت مبتلا ساخته، و ساكنانش را نابود مى سازد، [دنيايى كه] آكنده از آفتها و آسيبها و پر از مصائب و گرفتاريهاست.- بگويد:
|
خُرّم آن روز! كز اين منزلِ ويران بروم |
راحتِ جان طلبم وَز پى جانان بروم |
|
|
دلم از وحشتِ زندانِ سكندر بگرفت |
رَخْتْ بر بندم و تا مُلكِ سليمان بروم[١] |
|
پس:
|
مزن ز چون و چرا دَم كه بنده مُقْبِل |
قبول كرد به جان، هر سخن كه سلطان گفت |
|
سزاوار نيست كسى كه به حضرت دوست روى آورده و سَرِ بندگى به آستانه او ساييده و مصالح و مفاسد خود را در امور به او واگذار نموده، چون و چرا داشته و در هجرانش ناله و فرياد نمايد، و به علّت آن نظر نكند؛ كه: «بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ، لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ، وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ»[٢]: (بلكه بندگان بزرگوارى هستند، كه به گفتار بر او پيشى نمى گيرند، و [تنها] به امر او عمل مى كنند.- به گفته خواجه در جايى:
|
باغبان گر پنج روزى صحبت گل بايدش |
بر جفاىِ خارِ هجران، صبر بلبل بايدش |
|
|
اى دل! اندر بندِ زُلفش از پريشانى منال |
مرغِ زيرك چون به دام افتد، تحمّل بايدش |
|
|
رندِ عالم سوز را با مصلحت بينى چه كار؟ |
كار مُلك است آن كه تدبير و تأمّل بايدش |
|
|
نازها زآن نرگسِ مستانه مى بايد كشيد |
اين دل شوريدهگر، آن زُلف و كاكُل بايدش[٣] |
|
|
به عشوه اى كه سپهرت دهد، ز راه مرو |
تو را كه گفت كه اين زال، تركِ دَستان گفت؟ |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠٢، ص ٢٩٨.
[٢] - انبياء: ٢٦ و ٢٧.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٠، ص ٢٥٣.