جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٥١ - غزل ٨٨ يا رب! سببى ساز كه يارم به سلامت
اينجاست كه اگر معشوق غرامت خون عاشق را بخواهد، عملى ناپسند به نظر نمىآيد. به گفته خواجه در جايى:
|
به تيغم گر كُشد، دستش نگيرم |
وگر تيرم زند، مِنَّت پذيرم |
|
|
بر آى اى آفتابِ صبحِ امّيد! |
كه در دست شبِ هجران، اسيرم[١] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
آن كه پامال جفا كرد چو خاكِ راهم |
خاك مى بوسم و عذر قَدَمش مى خواهم |
|
|
من نه آنم كه به جور از تو بنالم، حاشا! |
چاكرِ معتقد و بنده دولت خواهم[٢] |
|
|
در خرقه زن آتش، كه خَمِ ابروى ساقى |
بر مى شكند گوشه محرابِ امامت |
|
اى خواجه! خرقه تعلّقات و عبادات قشرى را پيش از آنكه حضرت محبوب برايت جلوه كند، بيفكن و بسوزان؛ وگرنه چون محراب ابروانش جلوه گر گردد، براى تو چيزى باقى نخواهد گذاشت. كنايه از اينكه: علّت هجران كشيدنت، اخلاص نداشتنت در اعمال و رها نكردن تعلّقات است. در جايى مى گويند:
|
خيز تا خرقه صوفى به خرابات بريم |
دفتر زُرقِ، به بازارِ خرافات بريم |
|
|
سوى رندانِ قلندر، به رَه آوردِ سفر |
دلقِ شطّاحى و سجّاده طامات بريم |
|
|
فتنه مى بارد از اين طاق مُقَرْنَس، برخيز |
كه به ميخانه، پناه از همه آفات بريم |
|
|
در بيابان فنا، گم شدن آخر تا چند؟ |
رَهْ بپرسيم، مگر پى به مهمّات بريم[٣] |
|
|
حاشا كه من از جور و جفاى تو بنالم! |
بيدادِ لطيفان، همه لطف است و كرامت |
|
معشوقا! دانستهام كه بيداد و بىعنايتى هايت به من جز لطف و كرامت.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩١، ص ٢٩١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨٣، ص ٢٨٥.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠٦، ص ٣٠٠.